ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.8۲
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح روز نقل مکان، ساعت شش و نیم بود.
ماشین آروم جلوی در اصلی خونه توقف کرد. نگهبانها سریع وسایل رو میبردن بیرون. من از پنجره اتاق نگاه میکردم و یه بطری آب تو دستم بود. هنوز اون بطری رو نیمهخورده بودم و بیشترش رو گذاشتم کنار پنجره.
ا.ت از اتاق اومد پایین. هنوز لباس راحتی تنش بود، موهاش باز و آشفته. وقتی از پلهها اومد پایین و از کنارم رد شد، فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و چیزی نگفت. ساک بزرگش رو برداشت و گذاشتم کنار در. انگار من هوا هستم.
بابام اومد نزدیکم و گفت آمادهایم. من فقط سر تکون دادم و هیچی نگفتم. ا.ت هم گوشیش رو برداشت و گوشیش رو قفل کرد. مامانش اومد و یکی از ساکها رو برداشت. ا.ت بدون اینکه چیزی بگه، جلوتر رفت و به در رسید.
ماشین آروم راه افتاد. من پشت سر ا.ت نشستم. ا.ت روبهروی من بود. موهاش رو جمع کرده بود و دستهاش رو روی زانوش گذاشته بود. از آینه جلو نگاش میکردم، ولی اون هیچی نگاش نمیکرد. فقط به بیرون نگاه میکرد.
مسیر حدود چهل دقیقه طول کشید. وقتی رسیدیم، خونه جدید جلوی چشم ما بود. بزرگ، مدرن و کاملاً تمیز. تاپر داشت، نورهای روشن، و یه چمن کوچیک جلو در. نگهبانها ماشین رو پارک کردن و بیرون اومد.
بابام گفت بریم داخل. من اول پیاده شدم. ا.ت هم بدون اینکه چیزی بگه، از ماشین پیاده شد. وقتی از کنارم رد شد، هنوز هیچ حرفی نزدیم. فقط ساکها رو برداشتن و بردند تو خونه.
داخل که اومدن، بوی تمیز و نو همه جا پیچیده بود. تختها چیده شده بود، میزها، صندلیها، حتی وسایل آشپزخونه. انگار دارن براشون آماده میکردن.
ا.ت ساکش رو گذاشت کنار در ورودی و یه قدم عقب رفت. دستهاش رو بغل کرده بود. من ساکم رو گذاشتم کنار و رفتم سمت پنجره. بیرون نور صبح میتابید. خونه جدید خلوت و آروم بود.
بابام گفت اینجا مال شما دو تاعه. ا.ت فقط سر تکون داد. من هم چیزی نگفتم. فقط به عقب تکیه دادم و به منظره بیرون نگاه کردم.
ا.ت آروم گفت:
+ ... این خونه...
جونگ کوک با صدای گرفته جواب داد:
- آره. حالا دیگه تنهایمونیم.
هیچکدوممون چیزی دیگه نگفتن. فقط ایستادیم تو سالن بزرگ خونه جدید، دو تا نفر که باید باهاشون زندگی کنیم، و هیچکدوم حرفی نزدیم............
ادامه دارد..........
Forbidden Weakness
p.8۲
(روایت از زبان جونگ کوک)
---
صبح روز نقل مکان، ساعت شش و نیم بود.
ماشین آروم جلوی در اصلی خونه توقف کرد. نگهبانها سریع وسایل رو میبردن بیرون. من از پنجره اتاق نگاه میکردم و یه بطری آب تو دستم بود. هنوز اون بطری رو نیمهخورده بودم و بیشترش رو گذاشتم کنار پنجره.
ا.ت از اتاق اومد پایین. هنوز لباس راحتی تنش بود، موهاش باز و آشفته. وقتی از پلهها اومد پایین و از کنارم رد شد، فقط یه نگاه کوتاه بهم انداخت و چیزی نگفت. ساک بزرگش رو برداشت و گذاشتم کنار در. انگار من هوا هستم.
بابام اومد نزدیکم و گفت آمادهایم. من فقط سر تکون دادم و هیچی نگفتم. ا.ت هم گوشیش رو برداشت و گوشیش رو قفل کرد. مامانش اومد و یکی از ساکها رو برداشت. ا.ت بدون اینکه چیزی بگه، جلوتر رفت و به در رسید.
ماشین آروم راه افتاد. من پشت سر ا.ت نشستم. ا.ت روبهروی من بود. موهاش رو جمع کرده بود و دستهاش رو روی زانوش گذاشته بود. از آینه جلو نگاش میکردم، ولی اون هیچی نگاش نمیکرد. فقط به بیرون نگاه میکرد.
مسیر حدود چهل دقیقه طول کشید. وقتی رسیدیم، خونه جدید جلوی چشم ما بود. بزرگ، مدرن و کاملاً تمیز. تاپر داشت، نورهای روشن، و یه چمن کوچیک جلو در. نگهبانها ماشین رو پارک کردن و بیرون اومد.
بابام گفت بریم داخل. من اول پیاده شدم. ا.ت هم بدون اینکه چیزی بگه، از ماشین پیاده شد. وقتی از کنارم رد شد، هنوز هیچ حرفی نزدیم. فقط ساکها رو برداشتن و بردند تو خونه.
داخل که اومدن، بوی تمیز و نو همه جا پیچیده بود. تختها چیده شده بود، میزها، صندلیها، حتی وسایل آشپزخونه. انگار دارن براشون آماده میکردن.
ا.ت ساکش رو گذاشت کنار در ورودی و یه قدم عقب رفت. دستهاش رو بغل کرده بود. من ساکم رو گذاشتم کنار و رفتم سمت پنجره. بیرون نور صبح میتابید. خونه جدید خلوت و آروم بود.
بابام گفت اینجا مال شما دو تاعه. ا.ت فقط سر تکون داد. من هم چیزی نگفتم. فقط به عقب تکیه دادم و به منظره بیرون نگاه کردم.
ا.ت آروم گفت:
+ ... این خونه...
جونگ کوک با صدای گرفته جواب داد:
- آره. حالا دیگه تنهایمونیم.
هیچکدوممون چیزی دیگه نگفتن. فقط ایستادیم تو سالن بزرگ خونه جدید، دو تا نفر که باید باهاشون زندگی کنیم، و هیچکدوم حرفی نزدیم............
ادامه دارد..........
- ۶۶۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط