#نفرتی_عاشقانه

#نفرتی_عاشقانه
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟏
تهیونگ:بابا
یونگهو:جانم
تهیونگ:میگم، اگه شما میخواین برید، من به بچه ها نامجون هیونگ اینا زنگ میزنم میگم بیان ویلا و تا فردا من، جونگکوک، میرا میمونیم بعد ما فردا برمیگردیم بوسان.

ابرو های جونگکوک به بالا رفت که یونگهو منطقی لب زد.

یونگهو:فکر خوبیه، ما بر میگردیم شما سه تا بچه ها باشید و خوش بگذرونید.
تهیونگ:ممنونم بابا( لبخند)

جونگکوک لقمه شو با سختی قورت داد و بلند فریاد زد.

جونگکوک:یاا صبر کنید، من دوباره اینجا نمیمونم برمیگردم سئول
هوانگ:چرا پسر جون
جونگکوک:خ.خب اخه من چیزه_
تهیونگ:جونگکوک لاف میزنه میمونه.
جونگکوک:نمیمونم.
مری:وا چرا
جونگکوک:منم نمیام

شرط برای پارت بعد
کامنت ۳۰۰
لایک ۶۰
بازنشر ۲۰

خوب میخواستم بگم شب پارت اخر رمان نفرتی عاشقانه رو میزارم
دیدگاه ها (۳۴۸)

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟎𝟏صداشو صاف کرد و با صدای بلند، همونطور...

ادامه ی پارت 𝟏𝟎𝟎ابِ سرد ساحل، نسیم ملایم شب که موهاشو به رقص...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟒𝟓. تهیونگ اروم موهاشو نوازش میکرد، ولی ...

#نفرتی_عاشقانه 𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟗𝟓همه اماده با وسایل هاشون و لباس های غی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط