خیلی خوشحالم که در برنامه ی حضور دارماین
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁷¹
"خیلی خوشحالم که در برنامه ی حضور دارم.این
باعت افتخار من هستش.اگر ۹ثانیه تاخیر داشتم متاسفم چون توی راه با دو تا مرد گنده ی عصبانی برخورد کردم که باعث شد کمی دیر برسم خونه.
شاید باور نکنین ولی من امروز مجبور شدم برای رسیدن به برنامه ۳کیلومتر بدون توقف بدوئم'
"
اون شناخت زمان رو یاد گرفته بود ولی سادح لوح مونده بود...
نمیدوست که نباید زیاد از زندگی روزانه اش بیرون
از خونه بگه..به هرحال ژاپن خیلی کوچیکه و خبر ها میتونه به راحتی پخش بشه.
جونککوک:فقط اون دهنت و ببند تهیونگ
تهیونگ:اما میگم بوش کردم.
جونگکوک:تو حتی فرصت این کار رو هم نداشتی
تهیونگ:اخه خیلی سریع هم نبود به اندازه وقت بود.تازه خیلی زیاده در حدی که به راحتی میشد فهمید.
جونگکوک:اون میای کثا*فت رفته ما حتی نمیدونم واقعا زنده است یا نه.بعد از اومدن ژاپن حتی زیر سن قانونی حتی به تنهایی،اصلا کاری به اینا ندارم
ولی نمیدونیم زندست یا نیست...اون حتما قد کشیده و به یک خانم بزرگ ۱۹ ساله تبدیل شده.ولی ما چی؟تو یک مرد۳۳ساله شدی..من یک مرد ۲۸ساله..
کمی مکث کرد و با صدای شکسته اش گفت
جونگکوک:یک مرد روبه پیری...با انبوهی گناه.
بخششی نداریم از طرف خدا..
تهیونگ:اهمیت نمیدم.چرا باید زندگیم رو که پر از حس و احساساته رو تبدیل جهنم کنم تا به بهشت برم؟
جونگکوک:وقتی بوییدن موهاش،بغلش کردن..
تهیونگ:گرفتن دستای کوچیکش..دیدن چشمای معصوم و درشتش.
جونگکوک:بدن سفیدش.صدایی که از فرشته ها مخملی تره و باید یواشکی بشنومش؟
تهیونگ:دلم براش تنگ شده..شده؟
جونگکوک:شده تهیونگ..تنگ شده..
شروع عشقی که متفاوت باشه..اونم
زمانی که تمام عاشقانه های داستان فقط دو نفرن؟وقتی افسانه ها از عشق شاهزداه ای به یک پرنسس میگن؟عشق...هیچ کلمه ای توصیفش نمیکنه.
چون مال هرکی با بقیه فرق داره.
یکی میمونه یکی میره.یکی 'میمیره و یکی قدر نمیدونه؟وقتی یک جفت دو نفرن،ولی یکی سه نفره؟ و این بود شروعی بی پایان از تسلیمات عشق..
چیزی که تنها کلمه ای برای بیانش،اسمشه.
وقتی تموم وجودت توی حسرت و حسادت،توی گناه و کثا*فت..یا مثل نوجوون های دبیرستانی ذوق زده و خوشحاله؟همه مثل هم نیستن.
شاید ما دوتا؟
'منظورم از این که یکی میمیره همج.سنگرا ها هستن که مخصوصا توی ایران اعدام میشن
"خیلی خوشحالم که در برنامه ی حضور دارم.این
باعت افتخار من هستش.اگر ۹ثانیه تاخیر داشتم متاسفم چون توی راه با دو تا مرد گنده ی عصبانی برخورد کردم که باعث شد کمی دیر برسم خونه.
شاید باور نکنین ولی من امروز مجبور شدم برای رسیدن به برنامه ۳کیلومتر بدون توقف بدوئم'
"
اون شناخت زمان رو یاد گرفته بود ولی سادح لوح مونده بود...
نمیدوست که نباید زیاد از زندگی روزانه اش بیرون
از خونه بگه..به هرحال ژاپن خیلی کوچیکه و خبر ها میتونه به راحتی پخش بشه.
جونککوک:فقط اون دهنت و ببند تهیونگ
تهیونگ:اما میگم بوش کردم.
جونگکوک:تو حتی فرصت این کار رو هم نداشتی
تهیونگ:اخه خیلی سریع هم نبود به اندازه وقت بود.تازه خیلی زیاده در حدی که به راحتی میشد فهمید.
جونگکوک:اون میای کثا*فت رفته ما حتی نمیدونم واقعا زنده است یا نه.بعد از اومدن ژاپن حتی زیر سن قانونی حتی به تنهایی،اصلا کاری به اینا ندارم
ولی نمیدونیم زندست یا نیست...اون حتما قد کشیده و به یک خانم بزرگ ۱۹ ساله تبدیل شده.ولی ما چی؟تو یک مرد۳۳ساله شدی..من یک مرد ۲۸ساله..
کمی مکث کرد و با صدای شکسته اش گفت
جونگکوک:یک مرد روبه پیری...با انبوهی گناه.
بخششی نداریم از طرف خدا..
تهیونگ:اهمیت نمیدم.چرا باید زندگیم رو که پر از حس و احساساته رو تبدیل جهنم کنم تا به بهشت برم؟
جونگکوک:وقتی بوییدن موهاش،بغلش کردن..
تهیونگ:گرفتن دستای کوچیکش..دیدن چشمای معصوم و درشتش.
جونگکوک:بدن سفیدش.صدایی که از فرشته ها مخملی تره و باید یواشکی بشنومش؟
تهیونگ:دلم براش تنگ شده..شده؟
جونگکوک:شده تهیونگ..تنگ شده..
شروع عشقی که متفاوت باشه..اونم
زمانی که تمام عاشقانه های داستان فقط دو نفرن؟وقتی افسانه ها از عشق شاهزداه ای به یک پرنسس میگن؟عشق...هیچ کلمه ای توصیفش نمیکنه.
چون مال هرکی با بقیه فرق داره.
یکی میمونه یکی میره.یکی 'میمیره و یکی قدر نمیدونه؟وقتی یک جفت دو نفرن،ولی یکی سه نفره؟ و این بود شروعی بی پایان از تسلیمات عشق..
چیزی که تنها کلمه ای برای بیانش،اسمشه.
وقتی تموم وجودت توی حسرت و حسادت،توی گناه و کثا*فت..یا مثل نوجوون های دبیرستانی ذوق زده و خوشحاله؟همه مثل هم نیستن.
شاید ما دوتا؟
'منظورم از این که یکی میمیره همج.سنگرا ها هستن که مخصوصا توی ایران اعدام میشن
- ۴.۷k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط