مادربزرگ

مادربزرگ
حواسش به شمعدانی ها بود
گاه حتی همین که چرخی میزد کنارحوض نگاهشان می کردکافی بودبرای قدکشیدنشان
بعدها فهمیدم
عشق مراقبت میخواهد
چیزی مثلِ زمزمه ی اینکه
حواست به من باشد...🍀
دیدگاه ها (۹)

"ای آیه‌ی مکرر آرامش! میخواهَمَت هنوز"#بنام_عشق عشق، امن‌تری...

🎭 آخرین نقشپارت سیزدهمآخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.همه‌ی ...

برای کسانی که می‌دونن عشق سه حرف داره...از اولین لحظه‌ای که ...

p2

🥀 قسمت ششم | روزهای سخت فاطمه...سال‌های آخر زندگی، فاطمه مری...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

کاتسوکی مقابل در ورودی خوابگاه ایستاد و با پشتِ دستش، به شون...

پارت ۳۵بعد از اون اتفاقِ وحشتناک، خونه مثل همیشه بود، اما بر...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

زیبای کوچک فریبکار

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط