💖 💖 عشـــــــق💖 💖
💖 💖 عشـــــــق💖 💖
پارت 191
نیلوفر:
مامان کنارم وگفت : اسرار داشت باهات حرف بزنه ولی زود رفت
- کی اومده ؟
مامان : دیروز
مامان رو نگاه کردم وگفتم : چرا همه اسرار دارن برگردم پیش محسنی که منو نادیده گرفته ؟
مامان : کسی مجبورت نکرده دخترم می تونی بری ودرخواست طلاق بدی
- نیاز به مشورت دارم مامان ...من باید برم پیش دکترکسری
مامان لبخندی زدوگفت : فکر خوبیه ...با فربد میری
- خودم میرم مامان
با علی کسری خیلی حرف داشتم باید باهاش حرف می زدم اون خیلی وقت بود خارج از گود وایساده بود وتماشا می کرد
وسایلمو برداشتم وبا عجله رفتم اتاقم وزود آماده شدم که برم اهواز دیدن علی کسری که شک نداشتم پدر مهرداده
از اتاقم اومدم بیرون مامان نگران گفت : کجا میری ؟
- نگران نباش مامان من بچه نیستم
سوار ماشینم شدم که گاهی وقت ها ازش استفاده می کردم
مامان نگران بود ولی احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم اینم بهونه ای بود که علی فراموش شده روبرگردونم
نشسته بودم تو مطب تا وقتی منشی اجازه داد وارد اتاق دکتر بشم در زدم ورفتم تو اتاق که دکتر کسری متعجب با دیدنم گفت : برگشتی دخترم نگرانت بودم ...خیلی نگران
- منم دوس داشتم بیام وحرف بزنیم در مورد خیلی چیزا
سوالی نگاهم کرد ازکیفم عکس مهرداد رو درآوردم وبهش نشون دادم نگاهم کردوگفت : خوب
- پسرتون
سرشو پایین انداخت وگفت : از کجا فهمیدی ؟
- از چهره اتون ولی شک داشتم تا وقتی مادرم حرف شما رو زد
نگاهم کردوگفت : می دونی دخترم من نمی تونم برگردم مهرداد که بچه نیس این موضوع رو بفهمه خیلی بد میشه
- بد نمیشه تو رو خدا برگردین شاید این بهترین موقعیت باشه واسه اینکه برگردین ومهرداد بفهمه خودش خانواده داره
لبخندی زدوگفت : به همین آسونی ها نیس
- چرا هست آقا حسام شما رو به عنوان دوستش معرفی می کنه اینجوری دیگه کم کم همه با این موضوع کنار میان
بلند شدوگفت : نمیشه دخترم
ناراحت نشستم رو مبل وگفتم : چطور می تونید از بچه اتون بگذرید ؟
نگاهم کردوگفت : فکر می کنی آسونه
نفس عمیقی کشید وگفت : روزی نیست که بهش فکر نکنم ...حالا بعد این همه سال من فقط تونستم عکسش رو ببینم
پارت 191
نیلوفر:
مامان کنارم وگفت : اسرار داشت باهات حرف بزنه ولی زود رفت
- کی اومده ؟
مامان : دیروز
مامان رو نگاه کردم وگفتم : چرا همه اسرار دارن برگردم پیش محسنی که منو نادیده گرفته ؟
مامان : کسی مجبورت نکرده دخترم می تونی بری ودرخواست طلاق بدی
- نیاز به مشورت دارم مامان ...من باید برم پیش دکترکسری
مامان لبخندی زدوگفت : فکر خوبیه ...با فربد میری
- خودم میرم مامان
با علی کسری خیلی حرف داشتم باید باهاش حرف می زدم اون خیلی وقت بود خارج از گود وایساده بود وتماشا می کرد
وسایلمو برداشتم وبا عجله رفتم اتاقم وزود آماده شدم که برم اهواز دیدن علی کسری که شک نداشتم پدر مهرداده
از اتاقم اومدم بیرون مامان نگران گفت : کجا میری ؟
- نگران نباش مامان من بچه نیستم
سوار ماشینم شدم که گاهی وقت ها ازش استفاده می کردم
مامان نگران بود ولی احتیاج داشتم با یکی حرف بزنم اینم بهونه ای بود که علی فراموش شده روبرگردونم
نشسته بودم تو مطب تا وقتی منشی اجازه داد وارد اتاق دکتر بشم در زدم ورفتم تو اتاق که دکتر کسری متعجب با دیدنم گفت : برگشتی دخترم نگرانت بودم ...خیلی نگران
- منم دوس داشتم بیام وحرف بزنیم در مورد خیلی چیزا
سوالی نگاهم کرد ازکیفم عکس مهرداد رو درآوردم وبهش نشون دادم نگاهم کردوگفت : خوب
- پسرتون
سرشو پایین انداخت وگفت : از کجا فهمیدی ؟
- از چهره اتون ولی شک داشتم تا وقتی مادرم حرف شما رو زد
نگاهم کردوگفت : می دونی دخترم من نمی تونم برگردم مهرداد که بچه نیس این موضوع رو بفهمه خیلی بد میشه
- بد نمیشه تو رو خدا برگردین شاید این بهترین موقعیت باشه واسه اینکه برگردین ومهرداد بفهمه خودش خانواده داره
لبخندی زدوگفت : به همین آسونی ها نیس
- چرا هست آقا حسام شما رو به عنوان دوستش معرفی می کنه اینجوری دیگه کم کم همه با این موضوع کنار میان
بلند شدوگفت : نمیشه دخترم
ناراحت نشستم رو مبل وگفتم : چطور می تونید از بچه اتون بگذرید ؟
نگاهم کردوگفت : فکر می کنی آسونه
نفس عمیقی کشید وگفت : روزی نیست که بهش فکر نکنم ...حالا بعد این همه سال من فقط تونستم عکسش رو ببینم
- ۲۲.۹k
- ۱۳ اسفند ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط