لجباز_عاشق ☆》

لجباز_عاشق ☆》

#part_8


ویو فردا"

ویو جنگکوک:
نور خورشید مستقیم با صورتم برخورد کرد
بیدار شدم و لباس هامو پشیدم
بعد از درفتن به دستشویی در اتاق به صدا در امد

+ بیا تو

دوباره اون دختره بود

لینا:اقا برای صبحانه تشریف بیارید پایین
+ باشه

لینا خواست از اتاق خارج بشه که جنگکوک صداش کرد

+ میگم...اسمت چیه

لینا با لبخند ملیحی جواب داد

لینا:اسمم لیناست اقا
+ اهان الان برو

لینا از اتاق خارج شد

ویو جنگکوک:

+ لینا؟جالبه(خنده)

جنگکوک پله ها رو به سمت پایین گذراند
وقتی رسید دید تهیونگ روی صندلی نشسته

تهیونگ به جنگکوک اشاره کرد که بشینه

جنگکوک روی صندلی کنار تهیونگ نشست

چنتا از خدمه ها صبحانه رو روی میز چیدند

کیم شروع کرد به خوردن
اما با دیدن این که پسرک چیزی نمیخورد متوقف شد و گفت

_ نزاشن که نگاه کنی بخور
+ دوست ندارم
_ یعنی چی از دیروز تا الان چیزی نخوردی بخور
+ گفتم نمیخوام

صدای شکم جنگکوک باعث شد خنده تهیونگ بلند بشه

_ مطمئنی؟
+ ..........



ادامه دارد.............
دیدگاه ها (۰)

لجباز_عاشق ☆》#part_9صدای شکم جنگکوک باعث شد خنده تهیونگ بلند...

لجباز_عاشق ☆》#part_10با صدای یه نفر چشمامو مالیدم و باز کردم...

لجباز_عاشق ☆》#part_7 + عوضی مگه نمیگم راجب شون زر نزن(داد)ته...

فیکو دوست ندارین؟

لجباز_عاشق ☆》#part_12خوابم برد.................‌‌‌‌‌‌‌‌........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط