#همسر_اجباری #۳۰۹

#همسر_اجباری #۳۰۹
احسان.... عاشق...آ...آ...ذینه.
از گفتن اسمی که آنا گفت اونقدر تعجب کردم که فکر کردم اشتباه میگه...
چی گفتی.؟
-می میگم ...ا..احسان...ع..عاشق آذینه .
هضم جمله واسم خیلی سنگین بود به خاطر همین آروم هجی کردم واسه خودم
وتمام خاطرات کودکی...تا به االن از جلو چشمم گذشت...
یه عالمه فکر دربو داغون ...
-اگه عاشق بود چرا به من نگفت.
-نمیدونم.....
اونقدر فکرو خیال تو سرم بود.... اونقد از احسان دلگیر بودم...از رفتارش....از کاراش...با خودم بد جوری درگیر بودم
که چطوری برخورد کنم...احسان عوضیی.
دوتا حس با هم در تضاد بود...وسر جنگ داشتن با هم...
اینکه احسان عاشق خواهر من و به اصطالح ...قرار بود عین داداش باشه و هیچ وقت انتظار اینو از احسان
نداشتم...وبعدشم احسان پسر خاله ام و از داداش واسم عزیزتر بود..
صدای در ورودی سکوت بین مارو شکست نگاهی بین منوآنا که خدا میدونه چقدر ازش دلگیرم ردو بدل شد...رفتم
سمت در...
-آریا تورو خدا نه...نکن...گناه داره
-ای بابا کاری ندارم میخوام ببینم خودشه...
-اگه فقط اینه من میرم....
انا رفت بیرون بدون معطلی...
صدای احوال پرسیش با احسان اومد . وبعدش صدای در اتاق احسان...
کلی تو اتاق راه رفتم و بعدش که پاهام خسته شد دراز کشیدم رو تخت...
احسان باید ثابت میشد واسم عشقش واسم ثابت میشد...که چقدر خواهرمو میخواد...که چرا نیومده خاستگاری...
با این فکرای دیوونه کننده خوابم برد...
آریااا ....آریا پسرم...
سرمو از رو بالشت برداشتم جانم خاله ....
-احسان بیدار شده.
داره میره بیرون.
بعد لباسامو دیشب عوض نکرده بودم فقط دکمه های پیرهنمو بستم رفتم بیرون از خونه البته... با تاکسی... تعقیبش
کردم اگه ماشینو میدید سه میشد....
اول رفت یه آژانس مسافرتی...
بعد رفت... چند جا دیگه و من متوجه نشدم..دلیلش چی بود دیگه داشتم ناامید میشدم که..... رفت جلو دانشگاه
آذین...بعد که آذین اومد بیرون و سوار ماشین رضا شد دنبالشون رفت...
ساعت از هشتم گذشته بود...
رفتن رستوران و ....احسان چرا این کارا رو میکرد چرا میخواست خودشو زجر بده چرا دیر به خودش اومد اهه...
رضا و آذین رفتن تو پارک روبروی رستوران ...
کرایه قرار دادی رو به راننده دادم و منم رفتم پایین چون احسانم رفت...
پشت سر احسان طوری که دیده نشم بودم اونا نشسته بودن رو نیمکت و با هم حرف میزدن...
یکمم که فاصله مو با احسان کم کردم اما بازم طوری که دیده نشم....
دیدگاه ها (۲)

#همسر_اجباری #۳۱۰داشت آروم گریه میکرد...به ندرت اشک احسانو د...

#همسر_اجباری #۳۱۱واقعیتش چرا شاید هضمش واسم سخت بود و طبق مع...

#همسر_اجباری #۳۰۸صدای در اتاق اومد بعد از چند دقیقه آنا بود ...

#همسر_اجباری #۳۰۷دلم واسش تنگ شده بود خیلی ....خیلی...دوست د...

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁵² (کره=ساعت 10:22 AM) *ص...

رمان؟عشق مثلثیپارت؟13(اسپانیا=ساعت 3:25 PM) *روی زمین سرد خو...

Love in the dark①③*چهار ماه بعد*نشسته بودم رو کاناپه و داشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط