𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵
ویو: ات
بابا با یه نگاه معنیدار بهم اشاره کرد.
* ات، بریم.
+ باشه بابا.
آخرین نگاه کوتاهی به اون مرد بداخلاق انداختم.
نمیدونستم چرا...
ولی حس میکردم نگاهش هنوز روی من مونده.
شونههام رو بالا انداختم و همراه بابا وارد سالن شدم.
کنار بابا و پدر بورام نشستیم و بقیهی مراسم هم با صحبتهای رئیسهای باند، شام و گفتوگوهای همیشگی گذشت.
راستش...
دیگه حوصلهم حسابی سر رفته بود.
هر از گاهی بیاختیار نگاهم بین جمعیت میچرخید.
چند بار چشمم به همون مرد افتاد.
هر بار هم، درست همون موقع، اون داشت به من نگاه میکرد.
اخم ریزی کردم.
+ (تو دلم) «این چرا هی زل میزنه؟! مگه تا حالا دختر ندیده؟»
چشم غره ای رفتم و سریع نگاهم رو برگردوندم.
بورام آروم خم شد سمتم.
بورام: با کی اخم کردی؟
+ همون بداخلاقه.
بورام نفسش بند اومد.
بورام: ات... تو هنوز ولش نکردی؟!
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
+ خودش ولم نمیکنه. از اول مهمونی داره زل میزنه.
بورام زیر لب گفت:
بورام: خدایا... این دختر یه روز منو میکشه.
...
کمکم مهمونها یکییکی شروع به خداحافظی کردن.
بابا هم از جاش بلند شد.
* ات، بریم دخترم.
+ بالاخره...
با لبخند از جام بلند شدم.
قبل از اینکه از عمارت خارج بشم، یه بار دیگه بیاختیار نگاهم به سمتش رفت.
هنوز همونجا ایستاده بود.
و بازم نگاه های سردش روم بود
اخم ریزی کردم.
+ (تو دلم) «واقعاً اعصاب نداشت...»
از عمارت بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
تمام راه، سکوت بین من و بابا برقرار بود.
حدود نیم ساعت بعد، به عمارت رسیدیم.
همین که وارد اتاقم شدم، کیفم رو یه گوشه پرت کردم و خودم روی تخت ولو شدم
یه نفس عمیق کشیدم.
به سقف خیره شدم و بعد با حرص زیر لب گفتم:
+ اون مرد بداخلاق واقعاً اعصاب نداشت...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد پوزخندی زدم.
+ البته... قیافهش وقتی آبمیوه ریخت رو کتش، بدجور دیدنی بود.
با یادآوری صورت اخموش، خندهم گرفت.
+ امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمش...
بیخبر از اینکه...
اون مرد، از همین امشب، تصمیم گرفته بود همهچیز رو دربارهی من بفهمه.
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵
ویو: ات
بابا با یه نگاه معنیدار بهم اشاره کرد.
* ات، بریم.
+ باشه بابا.
آخرین نگاه کوتاهی به اون مرد بداخلاق انداختم.
نمیدونستم چرا...
ولی حس میکردم نگاهش هنوز روی من مونده.
شونههام رو بالا انداختم و همراه بابا وارد سالن شدم.
کنار بابا و پدر بورام نشستیم و بقیهی مراسم هم با صحبتهای رئیسهای باند، شام و گفتوگوهای همیشگی گذشت.
راستش...
دیگه حوصلهم حسابی سر رفته بود.
هر از گاهی بیاختیار نگاهم بین جمعیت میچرخید.
چند بار چشمم به همون مرد افتاد.
هر بار هم، درست همون موقع، اون داشت به من نگاه میکرد.
اخم ریزی کردم.
+ (تو دلم) «این چرا هی زل میزنه؟! مگه تا حالا دختر ندیده؟»
چشم غره ای رفتم و سریع نگاهم رو برگردوندم.
بورام آروم خم شد سمتم.
بورام: با کی اخم کردی؟
+ همون بداخلاقه.
بورام نفسش بند اومد.
بورام: ات... تو هنوز ولش نکردی؟!
لبخند شیطنتآمیزی زدم.
+ خودش ولم نمیکنه. از اول مهمونی داره زل میزنه.
بورام زیر لب گفت:
بورام: خدایا... این دختر یه روز منو میکشه.
...
کمکم مهمونها یکییکی شروع به خداحافظی کردن.
بابا هم از جاش بلند شد.
* ات، بریم دخترم.
+ بالاخره...
با لبخند از جام بلند شدم.
قبل از اینکه از عمارت خارج بشم، یه بار دیگه بیاختیار نگاهم به سمتش رفت.
هنوز همونجا ایستاده بود.
و بازم نگاه های سردش روم بود
اخم ریزی کردم.
+ (تو دلم) «واقعاً اعصاب نداشت...»
از عمارت بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
تمام راه، سکوت بین من و بابا برقرار بود.
حدود نیم ساعت بعد، به عمارت رسیدیم.
همین که وارد اتاقم شدم، کیفم رو یه گوشه پرت کردم و خودم روی تخت ولو شدم
یه نفس عمیق کشیدم.
به سقف خیره شدم و بعد با حرص زیر لب گفتم:
+ اون مرد بداخلاق واقعاً اعصاب نداشت...
چند ثانیه سکوت کردم.
بعد پوزخندی زدم.
+ البته... قیافهش وقتی آبمیوه ریخت رو کتش، بدجور دیدنی بود.
با یادآوری صورت اخموش، خندهم گرفت.
+ امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمش...
بیخبر از اینکه...
اون مرد، از همین امشب، تصمیم گرفته بود همهچیز رو دربارهی من بفهمه.
- ۱۸۸
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط