خب سلام بعد چند سال تصمیم گرفتم گشادیم رو دقیقا ساعت
خب سلام بعد چند سال تصمیم گرفتم گشادیم رو دقیقا ساعت ۱:۲۱ دقیقه کنار بزارم و براتون پارت بزارم😁خب بریم سراغ پارت
........
از زبان یونا
من:هی هی چیشد؟!
پسره:چی چیشد الان باهم دوست شدیم راستی اسمم مانجیرو هست
مانجیرو دستم رو کشید و برد میش همون پسره که کنارش بود قبلا
مانمیرو:اینم برادرم شینیچیروه راستی اسمت چیه؟
من:...یونا
شینیچیرو:مانجیرو الان این دوستته؟
مانجیرو:چیزی غیر از این میبینی؟؟
مانجیرو ادامه داد
مانجیرو:راستی کجا زندگی میکنی؟(چقدر از کلمه راستی استفاده کردم💔)
من:خونه بابام تو اون کوچه هست...خیلی اونجا نمیرم چون اونجا زنش و دخترش هستن
مانجیرو:خب زن بابات مگه نمیشه مادرت؟
من:نه مادر خوانده من هست
مانجیرو:اها
شینیچیرو:مانجیرو فکر نمیکنی خیلی فوضولی میکنی؟!
من:اشکال_
حرفم کامل نشده بود که دوتا صدای آشنا اومد
صدا ۱:دختره ولگرد کجا رفتی ها؟!!!
صدا ۲:اوناهاش مامان!
درسته خواهر ناتنیم و مادر خواندم بودن
من:خب مانجیرو من باید برم😅
مانجیرو:باشه بعدا میبینمت
مادر ناتنیم که به سمتش میرفتم گوشم رو گرفت و کشید دنبال خودش برام عادی بود،سرم رو برگردوندم و دیدم مانجیرو داره نگاهم میکنه و بعد نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو پایین انداختم
در خانه از زبان یونا:
مادر خوانده انداختم تو یک اتاق و یک هفته از غذا محروم شدم و هر روز فقط میتونستم یک بطری کوچک آب بخورم...ای وای...دفترم!!!از پنجره اتاق نگاه کردم دیدم خواهر خواندم داره دفترم رو پاره میکنه و داخل آتیش میندازه اونجا بود که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم....
در رو با صندلی شکوندم و از آشپزخانه چاقو ای برداشتم و به سمت خواهر خواندم رفتم و کشتمش(لطفا گذارش نکن خیلی زحمت کشیدم)بهد مادر خواندم و پدرم...لباسم خونی شده بود ولی دیگه مهم نبود رفتم اتاقم و لباسم و عوض کردم و لباسم که خونی شده بود رو داخل آتیش انداختم و با چون با چاقو به شکم خواهر خواندم زده بودم معلوم نبود کسی کشته بوده باشتش و انگار خودکشی کرده بود و با دقت چاقو رو طوری نزدیکش گذاشتم که انگار زمانی که خودش رو کشته بود چاقو از دستش افتاد و اینجوری هیچ پلیسی به من شک نمیکرد(خواننده گرامی تکرار میکنم لطفا گذارش نکن جدی خیلی زحمت کشیدم خسته شدم از خوابم زدم اومدم برات پارت نوشتم💔🥲)
......
خب ایت پارت تموم شد و تمامممممم تا پارت بعی خدایافظ ❤️
........
از زبان یونا
من:هی هی چیشد؟!
پسره:چی چیشد الان باهم دوست شدیم راستی اسمم مانجیرو هست
مانجیرو دستم رو کشید و برد میش همون پسره که کنارش بود قبلا
مانمیرو:اینم برادرم شینیچیروه راستی اسمت چیه؟
من:...یونا
شینیچیرو:مانجیرو الان این دوستته؟
مانجیرو:چیزی غیر از این میبینی؟؟
مانجیرو ادامه داد
مانجیرو:راستی کجا زندگی میکنی؟(چقدر از کلمه راستی استفاده کردم💔)
من:خونه بابام تو اون کوچه هست...خیلی اونجا نمیرم چون اونجا زنش و دخترش هستن
مانجیرو:خب زن بابات مگه نمیشه مادرت؟
من:نه مادر خوانده من هست
مانجیرو:اها
شینیچیرو:مانجیرو فکر نمیکنی خیلی فوضولی میکنی؟!
من:اشکال_
حرفم کامل نشده بود که دوتا صدای آشنا اومد
صدا ۱:دختره ولگرد کجا رفتی ها؟!!!
صدا ۲:اوناهاش مامان!
درسته خواهر ناتنیم و مادر خواندم بودن
من:خب مانجیرو من باید برم😅
مانجیرو:باشه بعدا میبینمت
مادر ناتنیم که به سمتش میرفتم گوشم رو گرفت و کشید دنبال خودش برام عادی بود،سرم رو برگردوندم و دیدم مانجیرو داره نگاهم میکنه و بعد نگاهم رو ازش گرفتم و سرم رو پایین انداختم
در خانه از زبان یونا:
مادر خوانده انداختم تو یک اتاق و یک هفته از غذا محروم شدم و هر روز فقط میتونستم یک بطری کوچک آب بخورم...ای وای...دفترم!!!از پنجره اتاق نگاه کردم دیدم خواهر خواندم داره دفترم رو پاره میکنه و داخل آتیش میندازه اونجا بود که دیگه نتونستم خودم رو کنترل کنم....
در رو با صندلی شکوندم و از آشپزخانه چاقو ای برداشتم و به سمت خواهر خواندم رفتم و کشتمش(لطفا گذارش نکن خیلی زحمت کشیدم)بهد مادر خواندم و پدرم...لباسم خونی شده بود ولی دیگه مهم نبود رفتم اتاقم و لباسم و عوض کردم و لباسم که خونی شده بود رو داخل آتیش انداختم و با چون با چاقو به شکم خواهر خواندم زده بودم معلوم نبود کسی کشته بوده باشتش و انگار خودکشی کرده بود و با دقت چاقو رو طوری نزدیکش گذاشتم که انگار زمانی که خودش رو کشته بود چاقو از دستش افتاد و اینجوری هیچ پلیسی به من شک نمیکرد(خواننده گرامی تکرار میکنم لطفا گذارش نکن جدی خیلی زحمت کشیدم خسته شدم از خوابم زدم اومدم برات پارت نوشتم💔🥲)
......
خب ایت پارت تموم شد و تمامممممم تا پارت بعی خدایافظ ❤️
- ۱.۴k
- ۰۷ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط