بوی باران و« طلاییه» و خون

بوی باران و« طلاییه» و خون

عاقبت «همت» ما بی سر شد

دست «خرازی» و خاکستر و خاک

«باکری» رفت و« علی » پرپر شد



«فکه» احساس غریبی دارم

یاد «آوینی» و تصویر جنون

شاعری داشت تماشا می کرد

لاله هایی که نشستند به خون



دوباره نام «هویزه »که بی قرارم کرد

«علم» ، «هدی» و «حسین» واژه های غربت من

که تکه تکه شده مثل کربلا اینجا

دوباره نم نم باران ،خزان تربت من



هنوز مادر پیری که چشم در راه است

هزار شمع شکسته به روی خاکستر

میان خاک «شلمچه» ،میان خاطره ها

ستاره های زمینی ، هزار و یک پیکر
دیدگاه ها (۲)

وقتی نشسته روبروی ضریح تو زائری بستـه طناب به پنج...

حرم امام رضا کبوترا یادت میاد ؟ ...

یادمه اون شبی که تو حرم امام رضا که با هم نشسته بودیم تو...

شعری تقدیم می کنم به اقامون امام رضا ع ...

چند پارتی

میان آن فضای متشنج و سنگین ناگهان انگار زمان ایستاد. آوا که ...

نمیبخشمت p.9

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط