بوی باران و« طلاییه» و خون
بوی باران و« طلاییه» و خون
عاقبت «همت» ما بی سر شد
دست «خرازی» و خاکستر و خاک
«باکری» رفت و« علی » پرپر شد
«فکه» احساس غریبی دارم
یاد «آوینی» و تصویر جنون
شاعری داشت تماشا می کرد
لاله هایی که نشستند به خون
دوباره نام «هویزه »که بی قرارم کرد
«علم» ، «هدی» و «حسین» واژه های غربت من
که تکه تکه شده مثل کربلا اینجا
دوباره نم نم باران ،خزان تربت من
هنوز مادر پیری که چشم در راه است
هزار شمع شکسته به روی خاکستر
میان خاک «شلمچه» ،میان خاطره ها
ستاره های زمینی ، هزار و یک پیکر
عاقبت «همت» ما بی سر شد
دست «خرازی» و خاکستر و خاک
«باکری» رفت و« علی » پرپر شد
«فکه» احساس غریبی دارم
یاد «آوینی» و تصویر جنون
شاعری داشت تماشا می کرد
لاله هایی که نشستند به خون
دوباره نام «هویزه »که بی قرارم کرد
«علم» ، «هدی» و «حسین» واژه های غربت من
که تکه تکه شده مثل کربلا اینجا
دوباره نم نم باران ،خزان تربت من
هنوز مادر پیری که چشم در راه است
هزار شمع شکسته به روی خاکستر
میان خاک «شلمچه» ،میان خاطره ها
ستاره های زمینی ، هزار و یک پیکر
- ۱۰۹
- ۱۹ بهمن ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط