~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۳۱
*ادامه*
"آن فضای ملتهب، پر از عطش و تنفسهای سنگین بود..."
-( دستهای ات، محکم دور گردن جونگکوک گره خورده بود و انگار میخواست با این کار، هر چه بیشتر او را به خود نزدیک کند.)
+(جونگکوک با حرصی مهارناشدنی، گویی میخواست تمامِ وجودِ ات را تصاحب کند، او را به لبهی میز میفشرد.)
-(ناگهان، در میانِ آن گردابِ احساسات، تصویری مثل یک جرقه در ذهنِ ات درخشید. تصویرِ دیشب... آن خدمتکار... که با موهای آشفته و لباسهای نامرتب از اتاقِ جونگکوک خارج شده بود. حسِ تحقیر و خیانتی که مثل یک زخمِ کهنه سر باز کرد، ناگهان سردیِ عجیبی به تنش داد.)
+(جونگکوک که غرق در لمسِ پوستِ ات بود، متوجه تغییرِ ناگهانیِ فشارِ دستهای او نشد. او ل*ب هایش را از روی ل*ب های ات جدا کرد و با نگاهی خمار، به گردنِ او نزدیک شد تا بو*سهی دیگری بنشاند.)
-(ات، با یادآوری آن صحنه، حالش خراب شد. سرش را به ارامی برگرداند)
کافیه-
+(همانجا ایستاد، کمی بعد سرش را عقب کشید و از گردن او فاصله داد. نگاهش را به چشمان او وصل کرد)
-(به جونگ کوک خیره شد)
بهم بگو ...بگو دیشب اون صحنه ای که دیدم، اونطوری که فک میکنم نیس...
+(به او خیره شده بود؛ کمی بعد به ارامی گفت)
بدت اومد یا حسودیت شد؟
-بدم اومد-
(سرش را برگرداند)
جواب منو بده!-
+(ابرویی بالا دادُ برگشت و از او جدا شد)
بدک نبود-
-حسودیم شد خوب که چی!؟-
+(لبخندی نامحسوس زدُ برگشت)
دیگه سمت اتاق من نمیاد.
اگه چیزی ازش ببینم بدون مکث اخراجش میکنم.
-(به او خیره ماند. نفس عمیقی کشید که نا محسوس بود. دست به سینه ایستاد)
یعنی میگی اونجوری که فک میکنم نبوده؟
+(دکمه های پیرهنش را بست)
نه نبوده.
-(دلش کمی ارام گرفت اما چیزی به روی خودش نیاورد)
خوبه.
*یک هفته بعد*
"چند روزی بود که عمارت حالُ هوای جدیدی برای ات گرفته بود... چند روزی بود که جونگ کوک بخاطر شرکت و کار های دیگری، کمتر به خانه می امد..."
[ویو ات]
؛ اره افرین...یکم بیارش پایین تر
-(کمی همزن را پایین تر اورد)
پایین تر؟
(کل مواد کیک پاشید روی صورتشان)
؛ نه نه-! خیلی اوردی پایین-...
(همزن را خاموش کرد)
-(عقب رفتُ با پشت دستش صورتش را پاک کرد)
اَه-
؛ (جلوی خنده اش را میگرفت)
آردی شدی-
(خندید)
-(به اجوما خیره شد)
تو ام-
(خندید. کمی بعد لباسش را بو کرد و عوق زد)
بو تخم مرغ میده-
(عوق دیگری زد)
؛( خنده ای کردُ رویش را برگرداند)
برو حموم... من اینجارو تمیز میکنم.
-مرسی اجوما'-....
(سریع از اشپزخانه بیرون دوید و به سمت اتاقش، به بالای پله ها رفت. خواست در اتاقش را باز کند که همان لحظه در خودش از طرف دیگر باز شد)
=(نگاهش به ات افتاد)
-(به او خیره شد)
=(چیزی نگفت، کمی بعد سریع از کنار ات رد، و اتاق خارج شد)
-چیکار میکردی تو اتاقم؟*بلند گفت*
(سرش را برنگرداند، همانجایی که ایستاده بود گفت)
بدون اجازه-
=(سر جایش ایستاد.)
حوله های نو رو توی حموم گذاشتم.
(بدون حرف دیگری از پله ها پایین رفت)
-(چیزی نگفت. کمی بعد وارد اتاقش شد و در را بست. به سمت حمام رفت)
لذت ببرین♡♤
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۳۱
*ادامه*
"آن فضای ملتهب، پر از عطش و تنفسهای سنگین بود..."
-( دستهای ات، محکم دور گردن جونگکوک گره خورده بود و انگار میخواست با این کار، هر چه بیشتر او را به خود نزدیک کند.)
+(جونگکوک با حرصی مهارناشدنی، گویی میخواست تمامِ وجودِ ات را تصاحب کند، او را به لبهی میز میفشرد.)
-(ناگهان، در میانِ آن گردابِ احساسات، تصویری مثل یک جرقه در ذهنِ ات درخشید. تصویرِ دیشب... آن خدمتکار... که با موهای آشفته و لباسهای نامرتب از اتاقِ جونگکوک خارج شده بود. حسِ تحقیر و خیانتی که مثل یک زخمِ کهنه سر باز کرد، ناگهان سردیِ عجیبی به تنش داد.)
+(جونگکوک که غرق در لمسِ پوستِ ات بود، متوجه تغییرِ ناگهانیِ فشارِ دستهای او نشد. او ل*ب هایش را از روی ل*ب های ات جدا کرد و با نگاهی خمار، به گردنِ او نزدیک شد تا بو*سهی دیگری بنشاند.)
-(ات، با یادآوری آن صحنه، حالش خراب شد. سرش را به ارامی برگرداند)
کافیه-
+(همانجا ایستاد، کمی بعد سرش را عقب کشید و از گردن او فاصله داد. نگاهش را به چشمان او وصل کرد)
-(به جونگ کوک خیره شد)
بهم بگو ...بگو دیشب اون صحنه ای که دیدم، اونطوری که فک میکنم نیس...
+(به او خیره شده بود؛ کمی بعد به ارامی گفت)
بدت اومد یا حسودیت شد؟
-بدم اومد-
(سرش را برگرداند)
جواب منو بده!-
+(ابرویی بالا دادُ برگشت و از او جدا شد)
بدک نبود-
-حسودیم شد خوب که چی!؟-
+(لبخندی نامحسوس زدُ برگشت)
دیگه سمت اتاق من نمیاد.
اگه چیزی ازش ببینم بدون مکث اخراجش میکنم.
-(به او خیره ماند. نفس عمیقی کشید که نا محسوس بود. دست به سینه ایستاد)
یعنی میگی اونجوری که فک میکنم نبوده؟
+(دکمه های پیرهنش را بست)
نه نبوده.
-(دلش کمی ارام گرفت اما چیزی به روی خودش نیاورد)
خوبه.
*یک هفته بعد*
"چند روزی بود که عمارت حالُ هوای جدیدی برای ات گرفته بود... چند روزی بود که جونگ کوک بخاطر شرکت و کار های دیگری، کمتر به خانه می امد..."
[ویو ات]
؛ اره افرین...یکم بیارش پایین تر
-(کمی همزن را پایین تر اورد)
پایین تر؟
(کل مواد کیک پاشید روی صورتشان)
؛ نه نه-! خیلی اوردی پایین-...
(همزن را خاموش کرد)
-(عقب رفتُ با پشت دستش صورتش را پاک کرد)
اَه-
؛ (جلوی خنده اش را میگرفت)
آردی شدی-
(خندید)
-(به اجوما خیره شد)
تو ام-
(خندید. کمی بعد لباسش را بو کرد و عوق زد)
بو تخم مرغ میده-
(عوق دیگری زد)
؛( خنده ای کردُ رویش را برگرداند)
برو حموم... من اینجارو تمیز میکنم.
-مرسی اجوما'-....
(سریع از اشپزخانه بیرون دوید و به سمت اتاقش، به بالای پله ها رفت. خواست در اتاقش را باز کند که همان لحظه در خودش از طرف دیگر باز شد)
=(نگاهش به ات افتاد)
-(به او خیره شد)
=(چیزی نگفت، کمی بعد سریع از کنار ات رد، و اتاق خارج شد)
-چیکار میکردی تو اتاقم؟*بلند گفت*
(سرش را برنگرداند، همانجایی که ایستاده بود گفت)
بدون اجازه-
=(سر جایش ایستاد.)
حوله های نو رو توی حموم گذاشتم.
(بدون حرف دیگری از پله ها پایین رفت)
-(چیزی نگفت. کمی بعد وارد اتاقش شد و در را بست. به سمت حمام رفت)
لذت ببرین♡♤
- ۱.۱k
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط