ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
پارت 11
جنا : عامممم آره
لوسی : آها دلم برات تنگ میشه
جنا :منم همینطوری کاری نداری من بعداً بهت زنگ میزنم
لوسی: نهه بای دوست دارم
جنا : منم همینطور
بای
رفتم روی تختم دراز کشیدم و به سقف خیره شدم عزیر ترین کسم رفت و منم تنها شدم و همینطور که داشتم به سقف نگاه میکردم در اتاق باز شد
جونکوک : پاشو پاشو گشنمه برو شام‌ درست کن
لوسی: برو لطفاً حوصلت رو ندارم
جونکوک: اووو خانوم خانم ها حوصله نداره چه جالب
لوسی : ...
جونکوک: می‌خوام یه کاری کنم حوصلت برگرده
لوسی : چقدر رو مخی
جونکوک: آره رو مخم که چی
لوسی : میشه بری بیرون لطفاً (بغض)
جونکوک:باشه بابا چرا سریع گریت میگیره رفتم
لوسی : ممنون
جونکوک : راستی شب مامان و بابام میان اینطوری نباش یکم به خودت برس الان برات به لباس میفرستم و آرایش کن و بیا
لوسی : باشه
.ویو لوسی ✨
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

ازدواج اجباری پارت 12خیلی خوشگل شده بودم و موهام رو با اتو م...

ازدواج اجباری پارت 13دیگ‌ واقعا نمی‌دونستم چیکار کنم اون پسر...

عشقای ناناااابچه ها من ممکنه تا 10 تا 15 روز نباشم تا بتونم ...

ازدواج اجباری پارت 10 چند روزی میگذره و جونکوک هر روز با یه...

ازدواج اجباری پارت 33مامان : باشه عزیزمدخترم برو اتاقت و به ...

#شراب_سرخPart: ²⁶جونکوک جلو در وایساده بود! *هاهاها چیه فکر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط