پارت پرنسس من

[پارت⁷] "پرنسس من"

درست همون موقع صدای زنگوله بالای در کافه به صدا در اومد و جفتشون به سرعت از هم فاصله گرفتن. لونا با عجله و دستپاچگی از جاش بلند شد و به سمت مشتری رفت
+خوش اومدین چی میل دارید؟
گونه هاش سرخ شده بودن سعی میکرد عادی رفتار کنه.
کوک به یه پوزخند به رفتار لونا سرشو انداخت پایین و با خودش خندید
کم کم کافه شلوغ شد و مشتری های بیشتری میومدن کوک هم به لونا کمک میکرد و به مشتری ها رسیدگی میکردن.
چند ساعتی گذشت و ساعت نزدیک ۱۰ شده بود و
همه مشتری ها رفته بودن.
این فرصت خوبی برای کوک بود و رفت سمت لونا که داشت مپیشخوان رو تمیز میکرد و دستاش رو دور کمر لونا حلقه کرد و سرشو تو گردنش فرو برد.
+کوک چیکار میکنی؟

_بـ.وسـه به روی گردن لونا زد و برگردوند لونا رو به سمت خودش. دستاش رو دو طرفش گذاشته بود و اونو بین پیشخوان و خودش گیر انداخته بود.

+حس میکردم نمیتونم درست نفس بکشم. قلبم تند تند میزد اونقدر تند که صداش رو میشد شنید...

خماریییییی
دیدگاه ها (۰)

سلام دوستان. میخواستم راجب یه چیزی باهاتون صحبت کنم. اولا ای...

[پارت⁸] "پرنسس من"بالاخره کوک فاصله بینشون رو کم کرد و لـ....

[پارت⁶] "پرنسس من"نور ملایم و زرد خورشید کافه رو زیبا تر ک...

[پارت⁵] "پرنسس من"*صبح روز بعد*صدای ظرف ها با قاشق چنگال ه...

[پارت²] "پرنسس من"همه فامیل توی عمارت بزرگ جئون دور نیز ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط