سایههای مافیا
سایههای مافیا
پارت : ۲۴
سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بود.
عمارت برای اولین بار بعد از سالها آرام شده بود.
دیگر خبری از صدای تیراندازی و جلسههای اضطراری نبود.
همه چیز کمکم به حالت عادی برمیگشت.
اما میان جونگ کوک و میره هنوز فاصلهای وجود داشت.
میره کنار پنجره اتاق ایستاده بود.
به باغ عمارت خیره شده بود.
نسیم آرامی پردهها را تکان میداد.
حرفهای پدرش مدام در ذهنش تکرار میشد.
دیگر نمیدانست باید با قلبش چه کند.
تقتق آرامی به در خورد.
جونگ کوک پشت در ایستاده بود.
کت مشکی همیشگیاش را نپوشیده بود.
فقط یک پیراهن سفید ساده به تن داشت.
برای اولین بار شبیه یک رئیس مافیا نبود.
میره بدون حرف کنار رفت.
جونگ کوک وارد اتاق شد.
چند ثانیه فقط سکوت بینشان جریان داشت.
هیچکدام نمیدانستند از کجا شروع کنند.
اما این سکوت، دیگر آزاردهنده نبود.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«میخوام یه جا رو بهت نشون بدم.»
میره با تعجب نگاهش کرد.
«اگه نخواستی، همین الان میرم.»
برای اولین بار، انتخاب را به او سپرد.
میره چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.
جونگ کوک لبخند محوی زد.
بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.
میره هم دنبالش حرکت کرد.
ماشین از خیابانهای شهر عبور کرد.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
فقط موسیقی آرامی داخل ماشین پخش میشد.
گاهی نگاهشان در آینه به هم میرسید.
اما هر دو سریع نگاهشان را میدزدیدند.
بعد از نیم ساعت...
ماشین کنار یک کافه کوچک توقف کرد.
میره با دیدنش جا خورد.
همان کافهای بود که اولین قرارشان آنجا برگزار شده بود.
همه چیز تقریباً مثل گذشته مانده بود.
جونگ کوک در را برایش باز کرد.
«یادته؟»
میره لبخند خیلی کوچکی زد.
«اینجا اولین بار قهوهم رو ریختم روی لباست.»
هر دو بیاختیار خندیدند.
داخل کافه، صاحب پیر آنها را شناخت.
با خوشحالی سلام کرد.
«سالها منتظر بودم دوباره دوتاتون رو کنار هم ببینم.»
میره خجالتزده سرش را پایین انداخت.
جونگ کوک فقط لبخند زد.
قهوهها روی میز قرار گرفت.
جونگ کوک چند لحظه به فنجانش خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«میره...»
«میدونم هیچ بهونهای برای کارهام وجود نداره.»
او ادامه داد:
«من ازت دروغ نگفتم...»
«اما حقیقت رو هم نگفتم.»
«همین باعث شد از هم دور بشیم.»
«و هر روز بابتش خودمو سرزنش کردم.»
میره با دقت به حرفهایش گوش میداد.
این بار میان حرفش نپرید.
فقط اجازه داد جونگ کوک تمام حرفهایش را بزند.
چیزی که شش سال پیش هیچوقت اتفاق نیفتاده بود.
جونگ کوک از جیبش جعبه کوچکی بیرون آورد.
داخل آن حلقه ازدواج میره بود.
همان حلقهای که بعد از رفتنش،
سالها پیش خودش نگه داشته بود.
آن را روی میز گذاشت.
«قرار نیست ازت بخوام الان برگردی.»
«فقط...»
«میخوام بدونی هیچوقت منتظر کس دیگهای نموندم.»
«برای من، همسرم همیشه فقط تو بودی.»
اشک در چشمهای میره جمع شد.
قلبش دیگر مثل گذشته سنگین نبود.
تمام خشمش جای خودش را به دلتنگی داده بود.
برای اولین بار بعد از سالها، لبخند واقعی روی لبش نشست.
وقتی از کافه بیرون آمدند،
باران آرامی شروع به باریدن کرد.
جونگ کوک کت خودش را روی شانههای میره انداخت.
میره این بار مخالفت نکرد.
فقط خیلی آرام گفت:
«...ممنون.»
جونگ کوک با همان لبخند همیشگی نگاهش کرد.
دلش میخواست هزار حرف بزند.
اما تصمیم گرفت عجله نکند.
این بار میخواست عشق را با صبر به دست بیاورد.
نه با اجبار.
آن دو آرام در خیابان بارانی قدم زدند.
فاصله میان دستهایشان فقط چند سانتیمتر بود.
هیچکدام هنوز جرئت نگرفته بودند دست دیگری را بگیرند.
اما هر دو احساس میکردند...
قلبهایشان دوباره راه هم را پیدا کردهاند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
پارت : ۲۴
سه روز از دستگیری کیم دوهان گذشته بود.
عمارت برای اولین بار بعد از سالها آرام شده بود.
دیگر خبری از صدای تیراندازی و جلسههای اضطراری نبود.
همه چیز کمکم به حالت عادی برمیگشت.
اما میان جونگ کوک و میره هنوز فاصلهای وجود داشت.
میره کنار پنجره اتاق ایستاده بود.
به باغ عمارت خیره شده بود.
نسیم آرامی پردهها را تکان میداد.
حرفهای پدرش مدام در ذهنش تکرار میشد.
دیگر نمیدانست باید با قلبش چه کند.
تقتق آرامی به در خورد.
جونگ کوک پشت در ایستاده بود.
کت مشکی همیشگیاش را نپوشیده بود.
فقط یک پیراهن سفید ساده به تن داشت.
برای اولین بار شبیه یک رئیس مافیا نبود.
میره بدون حرف کنار رفت.
جونگ کوک وارد اتاق شد.
چند ثانیه فقط سکوت بینشان جریان داشت.
هیچکدام نمیدانستند از کجا شروع کنند.
اما این سکوت، دیگر آزاردهنده نبود.
جونگ کوک نفس عمیقی کشید.
«میخوام یه جا رو بهت نشون بدم.»
میره با تعجب نگاهش کرد.
«اگه نخواستی، همین الان میرم.»
برای اولین بار، انتخاب را به او سپرد.
میره چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی آرام سرش را تکان داد.
جونگ کوک لبخند محوی زد.
بدون اینکه چیزی بگوید، از اتاق بیرون رفت.
میره هم دنبالش حرکت کرد.
ماشین از خیابانهای شهر عبور کرد.
هیچکدام حرفی نمیزدند.
فقط موسیقی آرامی داخل ماشین پخش میشد.
گاهی نگاهشان در آینه به هم میرسید.
اما هر دو سریع نگاهشان را میدزدیدند.
بعد از نیم ساعت...
ماشین کنار یک کافه کوچک توقف کرد.
میره با دیدنش جا خورد.
همان کافهای بود که اولین قرارشان آنجا برگزار شده بود.
همه چیز تقریباً مثل گذشته مانده بود.
جونگ کوک در را برایش باز کرد.
«یادته؟»
میره لبخند خیلی کوچکی زد.
«اینجا اولین بار قهوهم رو ریختم روی لباست.»
هر دو بیاختیار خندیدند.
داخل کافه، صاحب پیر آنها را شناخت.
با خوشحالی سلام کرد.
«سالها منتظر بودم دوباره دوتاتون رو کنار هم ببینم.»
میره خجالتزده سرش را پایین انداخت.
جونگ کوک فقط لبخند زد.
قهوهها روی میز قرار گرفت.
جونگ کوک چند لحظه به فنجانش خیره ماند.
بعد آرام گفت:
«میره...»
«میدونم هیچ بهونهای برای کارهام وجود نداره.»
او ادامه داد:
«من ازت دروغ نگفتم...»
«اما حقیقت رو هم نگفتم.»
«همین باعث شد از هم دور بشیم.»
«و هر روز بابتش خودمو سرزنش کردم.»
میره با دقت به حرفهایش گوش میداد.
این بار میان حرفش نپرید.
فقط اجازه داد جونگ کوک تمام حرفهایش را بزند.
چیزی که شش سال پیش هیچوقت اتفاق نیفتاده بود.
جونگ کوک از جیبش جعبه کوچکی بیرون آورد.
داخل آن حلقه ازدواج میره بود.
همان حلقهای که بعد از رفتنش،
سالها پیش خودش نگه داشته بود.
آن را روی میز گذاشت.
«قرار نیست ازت بخوام الان برگردی.»
«فقط...»
«میخوام بدونی هیچوقت منتظر کس دیگهای نموندم.»
«برای من، همسرم همیشه فقط تو بودی.»
اشک در چشمهای میره جمع شد.
قلبش دیگر مثل گذشته سنگین نبود.
تمام خشمش جای خودش را به دلتنگی داده بود.
برای اولین بار بعد از سالها، لبخند واقعی روی لبش نشست.
وقتی از کافه بیرون آمدند،
باران آرامی شروع به باریدن کرد.
جونگ کوک کت خودش را روی شانههای میره انداخت.
میره این بار مخالفت نکرد.
فقط خیلی آرام گفت:
«...ممنون.»
جونگ کوک با همان لبخند همیشگی نگاهش کرد.
دلش میخواست هزار حرف بزند.
اما تصمیم گرفت عجله نکند.
این بار میخواست عشق را با صبر به دست بیاورد.
نه با اجبار.
آن دو آرام در خیابان بارانی قدم زدند.
فاصله میان دستهایشان فقط چند سانتیمتر بود.
هیچکدام هنوز جرئت نگرفته بودند دست دیگری را بگیرند.
اما هر دو احساس میکردند...
قلبهایشان دوباره راه هم را پیدا کردهاند.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۷۶۵
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط