دستِ او كه بند مى شد، چادرش را با لبش

دستِ او كه بند مى شد، چادرش را با لبش
مى گرفت و من در اين حسرت كه چادر نيستم!
[لازمه یکم باز از این ژانر بنویسم انگار...]
دیدگاه ها (۱)

لجاجت این جماعت با حزب اللهی ها ریشه اش کجاست؟ لجاجت این جما...

موسیقی

#دل نوشته 💫چوب خدا صدا نداره!!!شاید این حرف امروز به دست کسی...

‌ من در میان این کوچه‌هاو در این شب‌هاکه انگار صبح ندارددارم...

من از تجهیزاتی که عربستان می‌خرد نگران نیستم؛ این‌ها به دست ...

می بیند و می فهمد و انگار نه انگارصیدیم، رها گشته و در بند گ...

*مهم*بچه ها من می خوام یه فیک بنویسم ولی خب هنوز مطمعا نیستم...

غم که می‌آید در و دیوار ،شاعر می شود در تو زندانی‌ترین رفتا...

سلام بعد ی چند روزی پیدام شد خواستم بگم از هفتم متنفرم من دل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط