دستِ او كه بند مى شد، چادرش را با لبش

دستِ او كه بند مى شد، چادرش را با لبش
مى گرفت و من در اين حسرت كه چادر نيستم!
[لازمه یکم باز از این ژانر بنویسم انگار...]
دیدگاه ها (۱)

گفتی: «آیا در توانت هست از من بگذری؟»گفتم: «آری می‌توانم» بش...

امید که ما را هم «رافضی» بخواهد...

به من خسته نگو دل بکن از هرچه که بود زود عاشق نشدم من که پشی...

دوست داشتید قرائت کنید.❤

منتخب امروز از کلام خالق مهربان....

پیش نمایش قسمت ۲۷ این دریا طغیان خواهد کرد مرد حسابی توام حس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط