🖤 قراردادی که واقعی شد

🖤 قراردادی که واقعی شد

پارت ۱۹ | بازی شروع شد

هانا چند ثانیه به صفحه‌ی خاموش گوشی خیره موند.

— «یکی از شما سه نفر دیگه نمی‌تونه حقیقت رو بشنوه» یعنی چی؟

جونگکوک گفت:

— یعنی می‌خوان بین ما شک بندازن.

تهیونگ سرش رو تکون داد.

— نه فقط شک.

دوها پرسید:

— پس چی؟

تهیونگ به صفحه نگاه کرد.

— می‌خوان یکی‌مون رو حذف کنن.

هانا اخم کرد.

— خیلی خب.

هر سه بهش نگاه کردن.

— چی؟

هانا نفس عمیقی کشید.

— بازی رو ما شروع می‌کنیم.

جونگکوک ابرو بالا انداخت.

— منظورت چیه؟

— اونا فکر می‌کنن ما منتظریم تا قدم بعدی‌شون رو ببینیم.

فلش رو بالا گرفت.

— پس بذار فکر کنن.

تهیونگ لبخند زد.

— جالب شد.

هانا به جونگکوک نگاه کرد.

— تو می‌تونی سیستم‌های امنیتی و دوربین‌های اطراف اینجا رو بررسی کنی؟

— آره.

— دوها، تو آدم‌های K-17 رو می‌شناسی؟

— بعضیاشون.

— پس دنبال کسی بگرد که بتونه این فایل رو از راه دور قفل کرده باشه.

دوها سرش رو تکون داد.

هانا به تهیونگ نگاه کرد.

— تو هم...

مکث کرد.

— تو باید بفهمی پدرم آخرین بار کجا دیده شده.

تهیونگ چند ثانیه ساکت موند.

— باشه.

جونگکوک با تعجب نگاهش کرد.

— این‌قدر راحت قبول کردی؟

تهیونگ شونه بالا انداخت.

— حداقل این بار هانا خودش ازم خواسته.

هانا گفت:

— دقیقاً.

---

نیم ساعت بعد، هر چهار نفر داخل یک اتاق کوچک جمع شده بودند.

جونگکوک لپ‌تاپش رو روی میز گذاشت.

— یه چیزی پیدا کردم.

هانا نزدیک شد.

— چی؟

— فایل قبل از قفل شدن، چند ثانیه باز بوده.

— و؟

جونگکوک صفحه‌ای از اطلاعات رو نشون داد.

— این فایل از یک سیستم داخل همین شهر قفل شده.

دوها گفت:

— کجاست؟

جونگکوک یک نقطه روی نقشه نشون داد.

هانا با دیدنش خشکش زد.

— اینجا...

تهیونگ گفت:

— چی شده؟

— این نزدیک خونه‌ی منه.

جونگکوک فوراً گفت:

— نه.

هانا برگشت سمتش.

— چرا نه؟

— چون ممکنه تله باشه.

— همه‌چی برای ما تله‌ست.

جونگکوک چیزی نگفت.

هانا ادامه داد:

— من می‌رم.

— منم میام.

— می‌دونستم.

تهیونگ گفت:

— من هم میام.

دوها با خنده گفت:

— چه تیم شلوغی.

هانا نگاهش کرد.

— تو هم میای.

— انتظار نداشتم دعوت بشم.

— دعوت نیست.

دوها خندید.

— فهمیدم.

---

چهل دقیقه بعد، جلوی ساختمانی متروکه ایستاده بودند.

جونگکوک آروم گفت:

— هیچ حرکتی نیست.

هانا به پنجره‌ها نگاه کرد.

— خیلی ساکته.

تهیونگ گفت:

— زیادی ساکته.

وارد ساختمان شدند.

طبقه‌ی اول خالی بود.

طبقه‌ی دوم هم.

اما وقتی به طبقه‌ی سوم رسیدند...

یک در نیمه‌باز دیدند.

از داخل اتاق نور می‌اومد.

هانا آرام گفت:

— اونجاست.

جونگکوک جلو رفت.

در رو باز کرد.

اتاق پر از مانیتور بود.

روی یکی از صفحه‌ها تصویر زنده‌ی خودشان دیده می‌شد.

هانا با تعجب گفت:

— ما رو زیر نظر داشتن!

جونگکوک سریع سیستم رو بررسی کرد.

— این دوربین‌ها از چند روز پیش فعاله.

تهیونگ به یکی از مانیتورها خیره شد.

— صبر کنید.

تصویر عوض شد.

یک اتاق تاریک ظاهر شد.

روی صندلی...

پدر هانا نشسته بود.

هانا با دیدنش نفسش بند اومد.

— بابا...

پدرش زنده بود.

و انگار می‌تونست صدای اون‌ها رو بشنوه.

آرام سرش رو بلند کرد.

مستقیم به دوربین نگاه کرد.

و گفت:

— هانا...

همه ساکت شدند.

پدرش ادامه داد:

— اگه اینو می‌بینی، یعنی بهت نزدیک شدن.

تصویر ناگهان قطع شد.

صفحه سیاه شد.

بعد یک جمله ظاهر شد:

«مرحله‌ی دوم شروع شد.»

هانا به صفحه خیره موند.

— مرحله‌ی دوم؟

جونگکوک آرام گفت:

— یعنی این تازه شروعشه.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #بی_تی_اس #جونگکوک #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان #فیکشن_فارسی #فیکشن_جونگکوک #فیکشن_تهیونگ #فیک_جونگکوک #فیک_تهیونگ #رمان_فانتزی #رمان_عاشقانه #داستان #داستان_فارسی #فیکشن_نویسی #نویسنده #آرمی #آرمی_فیکشن #BTS #Jungkook #Taehyung #BTSFiction #حمایت #حمایت_از_فیکشن #لایک #کامنت #پارت_بعدی #قراردادی_که_واقعی_شد
دیدگاه ها (۱)

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۸ | کسی که کنارم ایستادهبارون شد...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۷ | مردی که اسمش را می‌دانستبارو...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۵ | چهره‌ای که فراموش کرده بودمه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط