رمان راز ناشناخته
رمان راز ناشناخته
part:۲۲
بخش دوم
فردا صبح
چشمام و باز کردم و به هیونا که داخل بغلم جمع شده بود نگاه کردم که همون لحظه چشماش و باز کرد
هیونجین:(صبح بخیر قشنگم!)
هونا:(صبح بخیر)*لبخند*
هیونجین:(درد داری؟)
هیونا:(یکم!)
هیونجین:(پس پاشو ببرمت حموم!)
هیونا بدون هیچ مکثی قبول کرد و به طرف حموم حرکت کردیم
part:۲۲
بخش دوم
فردا صبح
چشمام و باز کردم و به هیونا که داخل بغلم جمع شده بود نگاه کردم که همون لحظه چشماش و باز کرد
هیونجین:(صبح بخیر قشنگم!)
هونا:(صبح بخیر)*لبخند*
هیونجین:(درد داری؟)
هیونا:(یکم!)
هیونجین:(پس پاشو ببرمت حموم!)
هیونا بدون هیچ مکثی قبول کرد و به طرف حموم حرکت کردیم
- ۱.۶k
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط