otagh baghli
otagh baghli
Part 36
«۲۵ مین بعد »
بالاخره بعد از نیم ساعت طاقت فرسا و جوری که تن و بدنم از سرما میلرزید رسیدم خونه ...
همون طور که داشتم میرفتم داخل اون غول بیابونی رو دیدم (ا/ت خیلی بیشور شدیاااا )
همون طور که حدس میزدم لباس گرم و نرم پوشیده بود ..
خونه با تنور نانوایی هیچ فرقی نداشت و خیلی گرم بود ...
ی ماگ هم دستش بود و شرط میبندم که داخلش چایی ، قهوه و یا یک چیز گرم بود ...
روی مبل نشسته بود و داشت از محتویات لیوانش جرعه جرعه میخورد ..
ایشالا همون تو گلوت گیر کنه ..
انگار نه انگار که من اومدم ...
همونجور بی تفاوت نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد ..
مرتیکه بیشورر
منم سعی کردم بی تفاوت باشم و به راهم ادامه دادم
پله هارو دوتا یکی طی کردم و رسیدم در اتاق
..
در رو باز کردم و وارد شدم ..
چرا اتاقم انقد سرده ؟!
لعنتتت بهشش صبح که خواستم برم مدرسه بخاری رو خاموش کردم ..
این چند وقت خیلی اسکل شدم ، بنظرتون اثراته چیه ؟!
هوففف بیخیال بابا
..
سریع در کمد رو باز کردم و ی شلوار بافت گشاد و راحتی ، به همراه ی کراپ تاپ و ی ژاکت بافت برداشتم ..
آخه پاییز کی انقد سرد بوده که الان هست ؟
اوففف بیخیال بابا ..
..
دامنم رو در آوردم و شلوارم رو پوشیدم ..
..
دکمه های یونیفرمم رو در آوردم و کراپ تاپم رو پوشیدم ...
..
بعدش هم ژاکتم رو روش پوشیدم ..
..
وقتی قشنگ لباسای گرمم رو پوشیدم به سمت تخت راه افتادم ولی یهو با یاد آوریه چیزی سریع سمت بخاری راه افتادم ...
..
روشنش کردم و دوباره به سمت تخت نازنینم راه افتادم ...
خودمو آزادانه روش رها کردم و رفتم زیر پتو ..
از شدت گرما و ذوق فراوان شروع کردم به وول خوردن ..
زیر پتو داشتم عین اسکل ها از این ور به اون ور میرفتم 😂
چیکار کنم خوو
خیلییی خوبهه
تازه شک زیادی هم بهم وارد شده بود برای همین بیشتر میخندیدم و وول میخوردم ..
...
چند مین گذشته بود و منم دیگه آروم شده بودم و کم کم چشام داشت گرم میشد ..
دیگه چیزی نفهمیدم و چشام گرم شد و سیاهی مطلق ...
«ویو جونگکوک »
..
خب دخملا اینم سومین پارت از امروز و باید بگم که این پارت آخرین پارتی که امروز گذاشتم نیست و چند تا پارت دیگه رو هم یه ساعت دیگه بعد از ناهار واستون مینویسم و آپلود میکنم الان مغزم کار نمیکنه 🥴😂😂💔
Part 36
«۲۵ مین بعد »
بالاخره بعد از نیم ساعت طاقت فرسا و جوری که تن و بدنم از سرما میلرزید رسیدم خونه ...
همون طور که داشتم میرفتم داخل اون غول بیابونی رو دیدم (ا/ت خیلی بیشور شدیاااا )
همون طور که حدس میزدم لباس گرم و نرم پوشیده بود ..
خونه با تنور نانوایی هیچ فرقی نداشت و خیلی گرم بود ...
ی ماگ هم دستش بود و شرط میبندم که داخلش چایی ، قهوه و یا یک چیز گرم بود ...
روی مبل نشسته بود و داشت از محتویات لیوانش جرعه جرعه میخورد ..
ایشالا همون تو گلوت گیر کنه ..
انگار نه انگار که من اومدم ...
همونجور بی تفاوت نشسته بود و تلویزیون نگاه میکرد ..
مرتیکه بیشورر
منم سعی کردم بی تفاوت باشم و به راهم ادامه دادم
پله هارو دوتا یکی طی کردم و رسیدم در اتاق
..
در رو باز کردم و وارد شدم ..
چرا اتاقم انقد سرده ؟!
لعنتتت بهشش صبح که خواستم برم مدرسه بخاری رو خاموش کردم ..
این چند وقت خیلی اسکل شدم ، بنظرتون اثراته چیه ؟!
هوففف بیخیال بابا
..
سریع در کمد رو باز کردم و ی شلوار بافت گشاد و راحتی ، به همراه ی کراپ تاپ و ی ژاکت بافت برداشتم ..
آخه پاییز کی انقد سرد بوده که الان هست ؟
اوففف بیخیال بابا ..
..
دامنم رو در آوردم و شلوارم رو پوشیدم ..
..
دکمه های یونیفرمم رو در آوردم و کراپ تاپم رو پوشیدم ...
..
بعدش هم ژاکتم رو روش پوشیدم ..
..
وقتی قشنگ لباسای گرمم رو پوشیدم به سمت تخت راه افتادم ولی یهو با یاد آوریه چیزی سریع سمت بخاری راه افتادم ...
..
روشنش کردم و دوباره به سمت تخت نازنینم راه افتادم ...
خودمو آزادانه روش رها کردم و رفتم زیر پتو ..
از شدت گرما و ذوق فراوان شروع کردم به وول خوردن ..
زیر پتو داشتم عین اسکل ها از این ور به اون ور میرفتم 😂
چیکار کنم خوو
خیلییی خوبهه
تازه شک زیادی هم بهم وارد شده بود برای همین بیشتر میخندیدم و وول میخوردم ..
...
چند مین گذشته بود و منم دیگه آروم شده بودم و کم کم چشام داشت گرم میشد ..
دیگه چیزی نفهمیدم و چشام گرم شد و سیاهی مطلق ...
«ویو جونگکوک »
..
خب دخملا اینم سومین پارت از امروز و باید بگم که این پارت آخرین پارتی که امروز گذاشتم نیست و چند تا پارت دیگه رو هم یه ساعت دیگه بعد از ناهار واستون مینویسم و آپلود میکنم الان مغزم کار نمیکنه 🥴😂😂💔
- ۱.۳k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط