تکبریاعشق
#تکبر.یا.عشق
#پارت1
-------------------------------------------------------
همه ای اعضای مونیخ توی زمین بازی جمع شده بودن و به صفحه نمایش که ایگو رو نشون داد بود خیره شده بودن.
ایگو از دوربین ها همه چیز رو تماشا می کرد و در حالی که قهوه می خورد همه چیز رو تماشا می کرد،انگار که منتظر لحظه ای مناسب بود.
ایساگی با مثل همیشه زمین و مکان رو زیر سوال می برد در حالی که نس و کایزه فقد تماشا می کردن مثل بقیه.
چند ثانیه گذاشت که صدای ایگو به گوش رسید.
ایگو:چند دقیقه بعد کسی قرار وارد اینجا بشه که به همراه نوئل نوا به شما کمک کنه که پیشرفت کنید الماس های نتراشیده نخورده
ایساگی با شنیدن این حرف تعجب کرد و با تعجب به چهرهای ایگو تو صفحه نمایش نگاه کرد که یهو صدای نوئل نورا به گوش رسید.
نوئل:قرار از امروز یکی به ما ملحق بشه که اعضای بیرون از بلو لاک با اون آشنا هستن.
به محض اینکه حرف های نوئل نوا تموم شد در باز شد و یه دختر با لباس کار و یه تخت که پر از برگه های که به نظر پر از کار های و برنامهریزی باشه با یه حالت جدی و نگاه سرد وارد شد.
همه برای یه لحظه ساکت شدن و با تعجب به دختره نگاه کردن در حالی که افراد بیرون از بلو لاک یا به اختصار نس و کایزه بی تفاوت به نظر می رسیدن.
دختر بدون هیچ حرفی به سمت نوئل نوا رفت و کنارش ایستاده.
؟؟؟: سلام قربان
دختره با یه حالت جدی و نگاه سرد به سمت بازیکنا برگشت و تنظیم ریزی کرد.
دختره: سلام به همگی من همیاری جینپاچی هستم.
ایساگی و بقیه ای اعضای که تو بلو لاک بودن با شنیدن این حرف خشکشون زد و با تعجب به دختره نگاه کردن.
ایساگی:یعنی اون دختره ایگو هست؟؟«زمزمه»
ایگو:ایشون دختر من و همچنین دستیار خود نوئل نوا کسی که برنامههای نوئل نوا رو برسی و زیر نظر می گیره و از این به بعد قرار اینجا در کنار نوئل نوا باعث پیشرفت شما بشه.
به محض تموم شدن حرف های ایگو صفحه نمایش خاموش شد و دختر ایگو با نگاه سرد به همه نگاه کرد.
هیماری:من فقط برای تماشا کردن شما احمق ها به اینجا نیومدم. من قرار رشدتونو از نزدیک ببینم…
همین چند جمله لازم بود تا فضا سنگین و خفه کنند بشه.
ایساگی با تردید و هیجان به هیماری نگاه کرد به وضوح تحت تأثیر این قرار گرفته بود که اون دستیار خود نوئل نواست.
ایساگی:تو مارو از عقب می شناسی؟
همیاری: ایساگی یوئیچی قهرمان بلو لاک چطور میشه تو رو نشناسم؟؟
ایساگی با شنیدن این حرف تعجب کرد و بعد زیر نگاه سرد و جدی همیاری ساکت شد اما به وضوح میشه هیجانش رو حس کرد.
نوئل: خیلی خب حالا می تونید به تمرین هاتون ادامه بدید 4 روز دیگه مسابقه دارید
به محض اینکه حرف هاش تموم شد برگشت و از زمین بازی خارج شد و به سمت دفترش.
همیاری بدون هیچ حرف اضافهای پشت سر نوئل نوا راه افتاد در حالی که قدم های مطمئن و پر از اعتماد به نفس بر می داشت.
همه با تعجب به رفتن نوئل و سپس همیاری نگاه کردن اما چیزی که بیشتر شک کنند بود اون دختره بود که از ناکجاآباد پیدا شد.
این اتفاق باعث شد همه ای اعضای بلو لاک خشکشون بزنه و یه هیجان و حس رقابت بهشون دست بده.
به محض اینکه نوئل در دفتر باز کرد همیاری با یه نگاه نگران شروع به صحبت کردن ،کذپ
در حالی که تختای« به موالا نمیدونم اسمش چیه 😭😭»تو دستش محکم فشار می داد
همیاری: آقای نوا از تصمیمی که گرفتید مطمئن هستید؟؟ممکن یکی از بهترین های تیم رو از دست بدیم-
حرفش کامل نشده بود که نوئل به سمت صندلی رفت و روش نشست و بعدش به صفحه نمایش که تمرین هاشون پخش می کرد نگاه کرد.
نوئل:همیاری ما اینجا آمدیم که بهترین مهاجم دنیا رو پیدا کنیم و برای خودمون برداریم.
همیاری با شنیدن این حرف ساکت شد و به صفحه نمایش خیره شد.
#پارت1
-------------------------------------------------------
همه ای اعضای مونیخ توی زمین بازی جمع شده بودن و به صفحه نمایش که ایگو رو نشون داد بود خیره شده بودن.
ایگو از دوربین ها همه چیز رو تماشا می کرد و در حالی که قهوه می خورد همه چیز رو تماشا می کرد،انگار که منتظر لحظه ای مناسب بود.
ایساگی با مثل همیشه زمین و مکان رو زیر سوال می برد در حالی که نس و کایزه فقد تماشا می کردن مثل بقیه.
چند ثانیه گذاشت که صدای ایگو به گوش رسید.
ایگو:چند دقیقه بعد کسی قرار وارد اینجا بشه که به همراه نوئل نوا به شما کمک کنه که پیشرفت کنید الماس های نتراشیده نخورده
ایساگی با شنیدن این حرف تعجب کرد و با تعجب به چهرهای ایگو تو صفحه نمایش نگاه کرد که یهو صدای نوئل نورا به گوش رسید.
نوئل:قرار از امروز یکی به ما ملحق بشه که اعضای بیرون از بلو لاک با اون آشنا هستن.
به محض اینکه حرف های نوئل نوا تموم شد در باز شد و یه دختر با لباس کار و یه تخت که پر از برگه های که به نظر پر از کار های و برنامهریزی باشه با یه حالت جدی و نگاه سرد وارد شد.
همه برای یه لحظه ساکت شدن و با تعجب به دختره نگاه کردن در حالی که افراد بیرون از بلو لاک یا به اختصار نس و کایزه بی تفاوت به نظر می رسیدن.
دختر بدون هیچ حرفی به سمت نوئل نوا رفت و کنارش ایستاده.
؟؟؟: سلام قربان
دختره با یه حالت جدی و نگاه سرد به سمت بازیکنا برگشت و تنظیم ریزی کرد.
دختره: سلام به همگی من همیاری جینپاچی هستم.
ایساگی و بقیه ای اعضای که تو بلو لاک بودن با شنیدن این حرف خشکشون زد و با تعجب به دختره نگاه کردن.
ایساگی:یعنی اون دختره ایگو هست؟؟«زمزمه»
ایگو:ایشون دختر من و همچنین دستیار خود نوئل نوا کسی که برنامههای نوئل نوا رو برسی و زیر نظر می گیره و از این به بعد قرار اینجا در کنار نوئل نوا باعث پیشرفت شما بشه.
به محض تموم شدن حرف های ایگو صفحه نمایش خاموش شد و دختر ایگو با نگاه سرد به همه نگاه کرد.
هیماری:من فقط برای تماشا کردن شما احمق ها به اینجا نیومدم. من قرار رشدتونو از نزدیک ببینم…
همین چند جمله لازم بود تا فضا سنگین و خفه کنند بشه.
ایساگی با تردید و هیجان به هیماری نگاه کرد به وضوح تحت تأثیر این قرار گرفته بود که اون دستیار خود نوئل نواست.
ایساگی:تو مارو از عقب می شناسی؟
همیاری: ایساگی یوئیچی قهرمان بلو لاک چطور میشه تو رو نشناسم؟؟
ایساگی با شنیدن این حرف تعجب کرد و بعد زیر نگاه سرد و جدی همیاری ساکت شد اما به وضوح میشه هیجانش رو حس کرد.
نوئل: خیلی خب حالا می تونید به تمرین هاتون ادامه بدید 4 روز دیگه مسابقه دارید
به محض اینکه حرف هاش تموم شد برگشت و از زمین بازی خارج شد و به سمت دفترش.
همیاری بدون هیچ حرف اضافهای پشت سر نوئل نوا راه افتاد در حالی که قدم های مطمئن و پر از اعتماد به نفس بر می داشت.
همه با تعجب به رفتن نوئل و سپس همیاری نگاه کردن اما چیزی که بیشتر شک کنند بود اون دختره بود که از ناکجاآباد پیدا شد.
این اتفاق باعث شد همه ای اعضای بلو لاک خشکشون بزنه و یه هیجان و حس رقابت بهشون دست بده.
به محض اینکه نوئل در دفتر باز کرد همیاری با یه نگاه نگران شروع به صحبت کردن ،کذپ
در حالی که تختای« به موالا نمیدونم اسمش چیه 😭😭»تو دستش محکم فشار می داد
همیاری: آقای نوا از تصمیمی که گرفتید مطمئن هستید؟؟ممکن یکی از بهترین های تیم رو از دست بدیم-
حرفش کامل نشده بود که نوئل به سمت صندلی رفت و روش نشست و بعدش به صفحه نمایش که تمرین هاشون پخش می کرد نگاه کرد.
نوئل:همیاری ما اینجا آمدیم که بهترین مهاجم دنیا رو پیدا کنیم و برای خودمون برداریم.
همیاری با شنیدن این حرف ساکت شد و به صفحه نمایش خیره شد.
- ۱۶۴
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط