به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت
دلی که کرده هوای کرشمه‌های صدایت

نه یوسفم، نه سیاوش، به نفس کشتن و پرهیز
که آورد دلم ای دوست! تاب وسوسه‌هایت

تو را ز جرگه‌ی انبوه خاطرات قدیمی
برون کشیده‌ام و دل نهاده‌ام به صفایت

تو سخت و دیر به دست آمدی مرا و عجب نیست
نمی‌کنم اگر ای دوست، سهل و زود، رهایت

گره به کار من افتاده است از غم غربت
کجاست چابکی دست‌های عقده‌گشایت؟

به کبر شعر مَبینم که تکیه داده به افلاک
به خاکساری دل بین که سر نهاده به پایت

«دلم گرفته برایت» زبان ساده‌ی عشق است
سلیس و ساده بگویم: «دلم گرفته برایت!»

حسین منزوی
دیدگاه ها (۰)

جزء الذی لایتجزی

به سینه می زندم سر ، دلی که کرده هوایت دلی که کرده هوای کرش...

به سينه مي زندم سر، دلي كه كرده هوايت دلي كه كرده هواي كرشم...

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایتدلــی کــــه کرده هـوای...

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایت    دلــی کــــه کرده ه...

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایتدلی که کرده هوای کرشمه‌...

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایتدلــی کــــه کرده هـوای...

به سینه می زندم سر، دلی که کرده هوایتدلــی کــــه کرده هـوای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط