افسانه‌ی گل صورتی

افسانه‌ی گل صورتی

پارت پنجم | شاهزاده‌ی گمشده

سه روز از ناپدید شدن وایولت گذشته بود.

قصر سلطنتی...

دیگر آرامش همیشگی را نداشت.

خدمتکاران با عجله در راهروها رفت‌وآمد می‌کردند.

نگهبانان یکی‌یکی گزارش می‌دادند.

اما...

هیچ‌کس نتوانسته بود شاهزاده را پیدا کند.


---

در تالار سلطنتی...

پادشاه کلاد با عصبانیت از جا بلند شد.

مشتش را روی میز کوبید.

ـ یعنی چی که پیداش نکردین؟!

فرمانده‌ی نگهبانان سرش را پایین انداخت.

ـ اعلیحضرت... تمام روستاهای اطراف رو گشتیم.

اما هیچ نشونی از شاهزاده پیدا نکردیم.

کلاد با اخم گفت:

ـ یک دختر تنها نمی‌تونه همین‌طوری ناپدید بشه!

همون موقع ملکه با لبخندی ساختگی وارد تالار شد.

ـ شاید...

خودش خواسته از قصر بره.

کلاد با نگاهی سرد به او خیره شد.

ـ هر دلیلی که داشته باشه، باید پیداش کنیم.

هانا که کنار مادرش ایستاده بود، با لحنی بی‌تفاوت گفت:

ـ شاید اصلاً از مرز گذشته باشه.

کلاد لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد رو به فرمانده گفت:

ـ دستور بده همه‌ی دروازه‌های کشور زیر نظر گرفته بشن.

اگر کسی دختری با موهای صورتی و چشم‌های آبی دید...

همون لحظه خبر بدن.

فرمانده تعظیم کرد.

ـ اطاعت، اعلیحضرت.


---

چند دقیقه بعد...

کلاد تنها در تالار ایستاده بود.

نگاهش به پرتره‌ی ملکه‌ی فقید افتاد.

برای لحظه‌ای، چیزی شبیه تردید در چشمانش دیده شد.

زیر لب گفت:

ـ چرا...

چرا رفتی، وایولت؟

اما خیلی زود، چهره‌اش دوباره سرد شد.

او نمی‌دانست...

شاهزاده‌ای که سال‌ها از او فاصله گرفته بود، حالا دیگر فقط چند قدم با سرنوشت جدیدش فاصله دارد.

و در همان لحظه...

در اعماق جنگل...

اسب سیاه ولیعهد سرزمین دشمن، آرام به دو دختر بیهوش نزدیک می‌شد...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

افسانه‌ی گل صورتیپارت ششم | آرامش قبل از طوفانویو روستاخانه‌...

افسانه‌ی گل صورتیپارت چهارم | خانه‌ای دور از قصرسه روز از فر...

افسانه‌ی گل صورتیپارت سوم | خداحافظ، قصریک ماه بعد...روزها ی...

اسم رمان:افسانه‌ی گل صورتیپارت اول | دختری که هیچ‌کس نخواستب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط