*گل یخ*

*گل یخ*
*محمد*
از حموم اومدم بیرون با دیدن ماهک متعجب گفتم : اینجا چیکار می کنی کوچلو
- اومدم پیش تو
- من لباس بپوشم الان میام
زود لباس پوشیدم رفتم تو سالن پذیرای ماهک داشت با عروسکش بازی می کرد
- خوب کوچلو بگو ببینم چرا اومدی اینجا چرا نموندی پیش بابات
- اون بابای منه؟
متعجب گفتم : خوب اره مهرداد باباته دیگه
ماهک ساکت شد رفتم براش آجیل اوردم خودمم مشغول تلویزیون دیدن شدم
- عمو من خوابم میاد
- خوب برو بخواب عزیزم
نگام کرد بوسیدمش گفتم : اینجوری نگام نکن شیطون
- من اونو دوست ندارم
- کی رو دوست نداری ؟!
- اون
- منظورت باباته...برو کوچلو برو پایین
با صدای در نشستم
- بیا تو
مامان بود لبخند زد وگفت : نمیای شام
- اون اینجاچیکار می کرد رفته؟!
- انگار اومده دنبال فرشته
متعجب مامان رو نگاه کردم وبی اراده گفتم : غلط کرده
- محمد...اون زنشه مجبور بود طلاقش بده بعدم این بچه اشه اومده دنبال بچه اش فرشته هم از بچه اش جدا نمیشه
اخم کردم بلند شدم رفتم اتاقم قلبم داشت می ترکید کلافه‌بودم می دونستم امشبم از اون شبای بدیه که باید عذاب بکشم
رفتم بیرون مامان وماهک نبودن دوتا قرص گذاشتم زیر زبونم برگشتم خودمو انداختم رو تخت زود خوابم برد



احساس می کردم کسی کنارم خوابه چشام که سنگین بود رو به زور باز کردم ماهک بود متعجب نگاش کردم ساعتو نگاه کردم سه شب بود ماهک اینجا چیکار می کرد انقدر چشام سنگین بود از خواب لحافو انداختم روش بغلش کردم عطرموهاش مثله مادرش بود بوسیدمش خوابیدم


با صدای در خوابالود رفتم در رو باز کردم از دیدن فرشته تعجب کردم
- ماهک اینجاست
- ماهک
هنوزهنگ بودم دیدم زُل زده به من خودمو نگاه کردم سرشو انداخت پایین یکم فکرمو انداختم به‌کار گفتم : نصف شب دیدم پیشم خوابه نمی دونم کی اومد
- بیدارشد بگو بیادپایین
- باشه میگم
تو چشام نگاه کرد بعد به سینم نگاه کرد این چرا اینجوری منو نگاه می کردچرا نمی رفت
- اگه انقدر که به یادگاریا احترام می زاری به دیگران احترام می زاشتی انقدر تحقیر نمی شدم
متعجب نگاش کردم رفت در رو بستم رفتم صورتمو بشورم گردنبندی که برای تولدم خریده بود گردنم بود
رفتم لباس پوشیدم ماهک خواب بود خم شدم بوسیدمش ورفتم پایین صبحانه خوردم همه بودن بابا بدجور نگام می کرد
- چیزی شده بابا
- نه
- آها
بلند شدم رفتم از آشپزخونه چای لیوانی ریختم
- ببخشید نمی دونستم جمعه است باید استراحت کنی
نگاش کردم ولی چیزی نگفتم رفت طرف یخچال موهای بلندشو گیس کرده بود پشت سرش قلبم به تپش افتاد رفتم بیرون با خودم حرف می زدم
- محمد می خوای بازم بزاری اونو ازت بگیرن می خوای چیکار کنی اگه برگشت پیش مهرداد چی ولی خودش گفت هیچ مردی رو تو زندگیش راه نمیده
دیدگاه ها (۴)

*گل یخ**فرشته*صبح از خواب که بیدار شدم دیدم ماهک نیست دنبالش...

*گل یخ* *محمد* با ارمین رفتیم باشگاه انقدر سربه سرم گذاشت وخ...

*گل یخ**فرشته* محمد بلند شد ماهک دستشو گرفت- عمو کجا میری - ...

*گل یخ* * فرشته*ماهک رو حموم کردم لباس تنش کردم داشتم موهاش ...

[برادر ناتنی]Part-۱۱بعد چندین دقیقه ولم کرد-به آرزوم رسیدم ب...

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

آیا هر عشقی از نفرت شروع می شود?

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط