روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت:ای حکیم چرا همسرم یک گل ر

روزی مردی رو به حکیمی کرد و گفت:ای حکیم چرا همسرم یک گل رز را که یک روز زنده است و روز دیگر میمیرد اینقدر دوست دارد ولی من که هرروز برایش میمیرم وزنده میشم دوست ندارد؟ حکیم لبخندی زد و گفت:خیلی قشنگ بود با واتساپ برام بفرستش
دیدگاه ها (۶)

تک پارتی جین 🦋جین بعد از یه روز خسته کننده به گوشیش نگاه کرد...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

"𝑨𝒇𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒉𝒂𝒕 𝑹𝒂𝒊𝒏𝒚 𝑵𝒊𝒈𝒉𝒕"𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟒باران دوباره شروع شده بود.همان...

تک پارتی از:جیناسم:پس منتظرممدت ها بود جین عاشق دختری شده بو...

𝐸𝓃𝒹𝓁𝑒𝓈𝓈 𝑜𝓃 𝓈𝓉𝒶𝑔𝑒|𝒫𝒶𝓇𝓉 ¹بلخره انتظار ها به پایان رسید..رقصنده...

وقتی دوست پسرت تولدت رو فراموش کرد💛پارت ۳(last part) با چیزی...

ترکم نکن

《وقتی باهاش قهر بودی ولی...》پارت ²ویوی ا/تا/ت:خوب میشنوم جیم...

[سناریو]موضوع::وقتی از سرکار میان خونه و میبینن تو داری با ص...

طلا را به مسگر بده، مس را به آهنگر!یه روز مردی تصمیم گرفت بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط