I Love you...
I Love you...
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:44
(ویو:جونگکوک)
که یه دفعه...
انگشتش تکون خورد...
خشکم زد...
انگشتش از زیر دستم آروم آورد بیرون و گذاشت رو انگشتم...
باورم نمی شد...
نگاهی به صورت زیباش انداختم...
هنوز بیهوش بود...
یعنی می تونست حرف هام و بشنوه🤩؟
پروانه های تو وجودم شروع کردن به بال بال زدن...
دلم می خواست الان پاشو کلی خوشحالی کنم...
_:کوچولو صدامو می شنوی؟
و دوباره انگشتش حرکتی کرد...
این بار دیگه مطمئن شدم که از ذوق زیاد روحم به پرواز در اومد...
دکتر اومد داخل که دوباره همه چی رو چک کنه...
قیافه ی هیجان زدم رو که دید پرسید:
دکتر:قربان چیزی شده؟
_:انگشتش...
انگشتش رو تکون داد🤩.
دکتر:واقعا؟
_:مگه شوخی دارم باهات؟
سریع خودش رو جمع کرد...
دکتر:ببخشید...
نگاه به دستگاهی که،ضربان قلب،فشار خون و هوشیاری رو نشون می داد انداخت...
دکتر:آقای جئون...
هوشیاری شون خیلی بهتر از آخرین بازدید هست.
به احتمال زیاد،تا چند ساعته دیگه یا فردا به هوش میان.
فقط لبخندی پر رنگ روی لبام اومد...
چون کلمات نمیتونستن شوق و خوشحالی الآنم رو توصیف کنن.
بعد از چند دقیقه،دکتر سری خم کرد و رفت...
_:یاقوت...
قسم می خورم که دیگه نزارم که کسی حتی نگاه چپ بهت بندازه.
و من تا هروقت که به هوش بیای...
چه چند ساعت دیگه،چه فردا...
برات صبر میکنم.
و این سری گوشه ی لبش کمی تکون خورد...
ولی دنیا نذاشت که ذوق کنم...
چون تهیونگ اومد داخل...
🐻:کوک...
ببین چی پیدا کردم....
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
کامنت:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
but I don't know...
How can I saying this...
to you.
Part:44
(ویو:جونگکوک)
که یه دفعه...
انگشتش تکون خورد...
خشکم زد...
انگشتش از زیر دستم آروم آورد بیرون و گذاشت رو انگشتم...
باورم نمی شد...
نگاهی به صورت زیباش انداختم...
هنوز بیهوش بود...
یعنی می تونست حرف هام و بشنوه🤩؟
پروانه های تو وجودم شروع کردن به بال بال زدن...
دلم می خواست الان پاشو کلی خوشحالی کنم...
_:کوچولو صدامو می شنوی؟
و دوباره انگشتش حرکتی کرد...
این بار دیگه مطمئن شدم که از ذوق زیاد روحم به پرواز در اومد...
دکتر اومد داخل که دوباره همه چی رو چک کنه...
قیافه ی هیجان زدم رو که دید پرسید:
دکتر:قربان چیزی شده؟
_:انگشتش...
انگشتش رو تکون داد🤩.
دکتر:واقعا؟
_:مگه شوخی دارم باهات؟
سریع خودش رو جمع کرد...
دکتر:ببخشید...
نگاه به دستگاهی که،ضربان قلب،فشار خون و هوشیاری رو نشون می داد انداخت...
دکتر:آقای جئون...
هوشیاری شون خیلی بهتر از آخرین بازدید هست.
به احتمال زیاد،تا چند ساعته دیگه یا فردا به هوش میان.
فقط لبخندی پر رنگ روی لبام اومد...
چون کلمات نمیتونستن شوق و خوشحالی الآنم رو توصیف کنن.
بعد از چند دقیقه،دکتر سری خم کرد و رفت...
_:یاقوت...
قسم می خورم که دیگه نزارم که کسی حتی نگاه چپ بهت بندازه.
و من تا هروقت که به هوش بیای...
چه چند ساعت دیگه،چه فردا...
برات صبر میکنم.
و این سری گوشه ی لبش کمی تکون خورد...
ولی دنیا نذاشت که ذوق کنم...
چون تهیونگ اومد داخل...
🐻:کوک...
ببین چی پیدا کردم....
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
شرط برای پارت بعدی:
لایک:۲تا
کامنت:۲تا
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن
- ۴۴
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط