𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 24
بعد از ظهر بود و خونه سوت و کور.
جونگکوک روی مبل تی وی میدید و جِین تو اتاقش رمان میخوند.
ناگهان...نفرین شروع شد.
در خونه از جا کنده شد و گرگ عظیم الجثه ای روی آن ظاهر شد.
خشم و حسادت چشم گرگ را پر کرده بود.
همانطور که دندانش را به رخ جونگ کوک میکشید غرغر میکرد.
جونگکوک بلافاصله فهمید کیه...هیونجین.
"چه غلطی میکنی لعنتی؟"
گرگ به سمت جونگکوک حمله ور شد.
جِین با شنیدن صدای بلندی از عالم رمان بیرون اومد و دوید پایین.
با دیدن دو گرگ غول پیکر که افتاده بودن به جون هم شوک شد.
اشک و ترس توی چشماش موج زد.
با دیدن هر قطره خونی که از بین خز گرگ ها روی زمین میچکید قلبش وایساد.
"بس کنید!"
صدای جیغش مانند صدای پشه بین آن درگیری پیچید
"بسه!"
بازم همانطور. جرعت درگيری نداشت.
"بس کنید!"
جیغ آخرش در هوا پیچید و به سمت آن دو هیولا حجوم برد.
....
صدای افتادن پیکر دختر روی زمین سرد عمارت پیچید.
خون مانند دریاچه ای عمیق کاشی های بی روح خانه را رنگ آمیزی کرد.
دو مرد شوک به او چشم دوختند.
هیونجین پا به فرار گذاشت اما جونگکوک به زانو افتاد...
بله. پنجه های قدرت مند او توی سینه دخترش، معشوق زیبایش و جفت مقدر شده اش فرو رفته بود.
دنیا لحظه ای تیره و تار شد.
صدا های فریاد تهیونگ که حالا توی چارچوب در ایستاده بود مبهم شده بود.
صورت بی روح دختر با چشمان کم سو برای آخرین بار به چهره مرد چشم دوخت.
"د..دو..ستت.. دارم"
برای اولین بار و آخرین بار این جمله از لبای بی جون دختر بیرون آمد.
عربده جونگ کوک بلند شد.
درحالی که تهیونگ جسد سرد خواهرش را درآغوش گرفته بود
"جِین!"
و درست در همان لحظه ای که شعله عشق میانشان زبانه کشید، سرنوشت تاریکش را بر آن سایه افکند.
عشقی که نوید بخش آغازی نو بود، ناخواسته به پایانی تلخ ختم شد، مرگ دختر، که چون خنجری زهرآلود قلب پسر را شکافت و داغی ابدی بر جانش نهاد. او ماند و خاطره لبخندی که دیگر هرگز دیده نخواهد شد. و افسوس آغازی که به نیستی گرایید.
This is the end.
𝕻𝖆𝖗𝖙 24
بعد از ظهر بود و خونه سوت و کور.
جونگکوک روی مبل تی وی میدید و جِین تو اتاقش رمان میخوند.
ناگهان...نفرین شروع شد.
در خونه از جا کنده شد و گرگ عظیم الجثه ای روی آن ظاهر شد.
خشم و حسادت چشم گرگ را پر کرده بود.
همانطور که دندانش را به رخ جونگ کوک میکشید غرغر میکرد.
جونگکوک بلافاصله فهمید کیه...هیونجین.
"چه غلطی میکنی لعنتی؟"
گرگ به سمت جونگکوک حمله ور شد.
جِین با شنیدن صدای بلندی از عالم رمان بیرون اومد و دوید پایین.
با دیدن دو گرگ غول پیکر که افتاده بودن به جون هم شوک شد.
اشک و ترس توی چشماش موج زد.
با دیدن هر قطره خونی که از بین خز گرگ ها روی زمین میچکید قلبش وایساد.
"بس کنید!"
صدای جیغش مانند صدای پشه بین آن درگیری پیچید
"بسه!"
بازم همانطور. جرعت درگيری نداشت.
"بس کنید!"
جیغ آخرش در هوا پیچید و به سمت آن دو هیولا حجوم برد.
....
صدای افتادن پیکر دختر روی زمین سرد عمارت پیچید.
خون مانند دریاچه ای عمیق کاشی های بی روح خانه را رنگ آمیزی کرد.
دو مرد شوک به او چشم دوختند.
هیونجین پا به فرار گذاشت اما جونگکوک به زانو افتاد...
بله. پنجه های قدرت مند او توی سینه دخترش، معشوق زیبایش و جفت مقدر شده اش فرو رفته بود.
دنیا لحظه ای تیره و تار شد.
صدا های فریاد تهیونگ که حالا توی چارچوب در ایستاده بود مبهم شده بود.
صورت بی روح دختر با چشمان کم سو برای آخرین بار به چهره مرد چشم دوخت.
"د..دو..ستت.. دارم"
برای اولین بار و آخرین بار این جمله از لبای بی جون دختر بیرون آمد.
عربده جونگ کوک بلند شد.
درحالی که تهیونگ جسد سرد خواهرش را درآغوش گرفته بود
"جِین!"
و درست در همان لحظه ای که شعله عشق میانشان زبانه کشید، سرنوشت تاریکش را بر آن سایه افکند.
عشقی که نوید بخش آغازی نو بود، ناخواسته به پایانی تلخ ختم شد، مرگ دختر، که چون خنجری زهرآلود قلب پسر را شکافت و داغی ابدی بر جانش نهاد. او ماند و خاطره لبخندی که دیگر هرگز دیده نخواهد شد. و افسوس آغازی که به نیستی گرایید.
This is the end.
- ۲۵۷
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط