استاد من

استاد من
Part:2

دخترای کنارم شروع کردن به آروم پچ پچ کردن درباره پیرهن شلوار مشکی جدیدی که تنش بود.
حقیقتا این مرد اونقدر بی نقص به نظر می‌رسید که حتی توجه دانشجو های پسر رو هم به خودش جلب می کرد و اونو الگوی خودشون قرار میدادن...طبیعی هم هست...وقتی کسی کارش رو درست انجام بده و تو ذهنت یه شخص لایق به نظر بیاد تو همه ویژگی هاشو دوست خواهی داشت...

یکی از پسرای بازیگوش که همیشه سعی می‌کرد باهاش صمیمی بشه گفت:

کارلوس:مستر جئون اجازه هست؟؟

استاد پشت میز کنفرانس ایستاده بود و کف دستشو به لبه ی میز تکیه داده بود و همین باعث میشد،شونه راستش کمی بالا تر از شونه چپش قرار بگیره!
بدون اینکه سرشو از برگه هاش بیرون بیاره گفت:
جونگ‌کوک :میشنوم

پسر تلاش کرد لحن طنزش گستاخانه نباشه و با رعایت ادب صحبت کنه.

کارلوس:استاد خدایی میدونستید تا وارد دانشگاه میشین ما از اینجا متوجه میشیم اومدید؟

بدون اینکه لحن و حالت چهره اش عوض بشه گفت:

جونگ‌کوک:چطور؟جی پی اس وصل کردن بهم؟
پسر تک خنده معذبی کرد
کارلوس:نه استاد..‌. به محض اینکه از در دانشگاه میاین داخل بوی عطرتون توی کلاسا میپیچه!

استاد وسط اون چهره جدی و اخمو نیشخندی زد و صدای خنده های کنترل شده ی جمع با دیدن نیشخندش بلند شد.
اون پسر ادامه داد:

کارلوس: جسارتا اسم عطرتون چیه استاد؟!
جونگ‌کوک:بیک!

کلاس منفجر شد و استاد بدون اینکه بخنده گفت:
جونگ‌کوک:غایب داریم؟
همه همزمان گفتن:
-خیر

با روان نویس مشکی و براقش مشغول نوشتن تاریخ امروز و حاضری ها شد و ضربان قلب من رفت بالا...
هر چی می‌گذشت استرسم بیشتر می‌شد...

از طرفی واقعا میخواستم خودمو به اسطوره زندگیم با حل کردن به سوال سخت ثابت کنم.
از طرف دیگه اونقدر استرس داشتم که دعا میکردم کاش یادش رفته باشه که اصلا سوالی داده بود حل کنیم.
یکی از دخترا در حالی که سعی داشت صداشو نازک تر بکنه گفت:
هانا:استاااد با اون سوال هفته پیش سر کارمون گذاشتین دیگه نه؟!هیچکس نتونسته حلش کنه میشه سهم نمره ای که براش لحاظ کردینو بیخیال بشین؟!لطفا...

خودکارشو بست و نگاه جدی ای به هممون انداخت.

جونگ‌کوک:هیچکس؟!

سکوت شد و من دستی که داشت از لرزش از جا کنده میشد آروم بردم بالا...
مردمک چشمای جدیش رو من ثابت موند و قلبم لرزید...فوری دستمو آوردم پایین و انگشتامو محکم به هم گره زدم و از اضطراب نوک کفش پاشنه تختمو بی وقفه به زمین کوبیدم.

جونگ‌کوک:خب...بیا ببینم.
تمام دانشجو ها سرشون چرخوندن سمت منی که روی صندلی آخر نشسته بودم...
وای نه الانه که از استرس بمیرم...سعی کردم بزاقمو قورت بدم اما دهنم کاملا خشک بود..کلاسورمو دستپاچه بستم و پاشدم...قدمای نا متعادلمو برداشتم سمت میزش...زانو هام اونقدر می‌لرزید،که هر آن منتظر بودم ذوب بشم و تو زمین فرو برم...رسیدم جلوش و شروع کردم و گشتن دنبال جواب سوالم...اما اونقدر کلافه بودم که نمی‌تونستم درست ورق بزنم...این لعنتی کجاست...صدای برگه زدن سریعم سکوت کلاسو می‌شکست و اون نگاه منتظرشو به کلاسورم دوخته بود...بالاخره پیداش کردم و دفترو تحویل دادم...کف دستشو دوباره به میزش تکیه داد...با همون ژست،چند ثانیه مشغول خواندن شد و بعد اخماش رفت تو هم...بدبخت شدم! اشتباه بود؟
سرشو از برگه آورد بیرون و رو به همه گفت:
جونگ‌کوک:باید از خودتون خجالت بکشید!

ادامه دارد...
اگر خوندین خوشحال میشم لایک کنید و نظر بدید🌷

#فیکشن#فیک#جونگکوک
دیدگاه ها (۱۰)

My professor Part:3کلاسورمو بست و با اخم گرفت جلوم...درحالی ...

My professor Part:4صدای خنده یواشکی چند نفر وقتی واکنشمو به ...

استاد منPart:1کف دستای عرق کردمو به دامنم کشیدم و خودکارمو ب...

★تک پارتی★روی صندلی نشسته بودن تا نوبت‌ شون بشهمیخواستن برای...

استاد اخمو ۴۲ ( آخر)

تو مال منی...p8

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط