پارت

پارت: 2
اسم: رویایی ترسناک

تهیونگ و سواری دو تا از بچه‌های خوابگاه دانشگاه بودن. تهیونگ اهل جمع‌آوری اشیای عتیقه بود، و سواری هم اتاقی‌اش که همیشه از خرت‌وپرت‌های جدید بدش می‌آمد.

یک روز تهیونگ از بازارچه‌ی دست‌دوم، یک آینه‌ی قدیمی با قاب چوبی سیاه آورد. آینه‌ای که انگار نور را می‌بلعید، نه منعکسش می‌کرد.

سواری از اول گفت: «اینو ببر دور. یه حس بد بهم میده.»

تهیونگ خندید: «خرافاتیه. فقط قدیمیه.»

همان شب، ساعت سه صبح، سواری با صدای خش‌خش از خواب پرید. تهیونگ جلوی آینه ایستاده بود، اما انعکاسش در آینه حرکت نمی‌کرد. تهیونگ دستش را تکان می‌داد، اما انعکاس بی‌حرکت ایستاده بود و لبخند می‌زد.

سواری فریاد زد: «تهیونگ! پشتت!»

تهیونگ برگشت، اما کسی نبود. وقتی دوباره به آینه نگاه کرد، انعکاسش ناپدید شده بود. فقط تاریکی درون قاب بود.

از آن شب، تهیونگ تغییر کرد. صبح‌ها بیشتر می‌خوابید، شب‌ها مدام جلوی آینه می‌نشست و زمزمه می‌کرد. یک بار سواری گوش داد: «بیا بیرون... بیا بیرون... جای تو اینجا نیست...»

سواری سعی کرد آینه را دور بندازد، اما هر بار برمی‌گشت. یک بار آن را شکست و تکه‌ها را توی سطل زباله ریخت. صبح روز بعد، آینه سالم سر جایش بود.

هفته بعد، تهیونگ دیگر حرف نمی‌زد. فقط با انعکاسش در آینه حرف می‌زد. انعکاسی که حالا گاهی دستش را از قاب بیرون می‌آورد.

شبی سواری از ترس بیدار ماند. صدای نفس‌های سنگین از سمت آینه می‌آمد. نگاه کرد و دید تهیونگ نه جلوی آینه، که توی آینه است. دست‌هایش را به شیشه می‌کوبید، دهانش باز و بسته می‌شد، اما صدایی نمی‌آمد. و انعکاسش – یا چیزی که جای انعکاسش بود – روی تخت نشسته بود و به سواری خیره شده بود.

آن چیز با صدای تهیونگ، اما از عمق چاه، گفت: «بیا تو. اینجا جای بهتری‌ست.»

سواری دوید سمت در، اما در قفل بود. قفل را چرخاند و باز کرد، اما وقتی به راهرو پا گذاشت، دید به جای خروجی، به یک اتاق دیگر رسیده. اتاقی پر از آینه. هر آینه‌ای یک نفر را نشان می‌داد. یکی تهیونگ بود که فریاد می‌زد. یکی خودش بود داشت گریه می‌کرد. یکی سایه‌ای بی‌چهره بود.

سواری نفهمید کی از خوابگاه بیرون آمد. فقط یادش آمد خودش را توی خیابان پیدا کرد، پابرهنه، با لباس خواب. پشت سرش خوابگاه تاریک بود، و از پنجره‌ی طبقه سوم، تهیونگ به او نگاه می‌کرد.

اما نه تهیونگ واقعی. آن چیزی که حالا در قالب تهیونگ بود.

صبح روز بعد، پلیس تهیونگ را پیدا کرد. توی اتاق، کنار آینه، با صورت خندان. دهانش باز بود، اما چشم‌هایش خالی بود. آینه هم سالم بود. سواری می‌گوید هنوز هم گاهی، وقتی از کنار آینه‌ای می‌گذرد، چهره‌ی تهیونگ را می‌بیند که از پشت شیشه به او لبخند می‌زند و لب می‌زند: «بیا تو.»
دیدگاه ها (۳)

پارت: 3اسم: رویایی ترسناکسواری و تهیونگ یکی از آشناهای قدیمی...

پارت: 4اسم: رویایی ترسناک «آخرین تماس سواری»بارون سه شب بود ...

دخترمون یک فیک نویس عالیه حتما فلو شهــــــــــ . درسته خود...

پارت: 1اسم: رویایی ترسناکنیمه‌شب بود.بارون با شدت می‌کوبید ر...

تو اون دنیا میبینمت:) p3

پارت ۱۶خون جلوی چشم های اوبیتو را گرفته بود، زاویه دیدش تغیی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط