دسـت نوشـتـه هـای عمــو هیـــون
دسـت نوشـتـه هـای عمــو هیـــون
قسمــت دوم
بیست و هشت ژوئن
نخستین باری که نگاهم به نگاهت گره خورد، غرق شدم. غرق در آن جفت چشمان آبی رنگ تیله ای. خودم را در چشمانت میدیدم، آن «من» که در هیچ آیینه ای پیدا نبود. تو نسخه ی تازه ای از من ساختی. شاید هم من را به خودم برگرداندی. نمیدانم، فقط میدانم دوست دارم هر لحظه در آن اقیانوس شنا کنم. بیآنکه اهمیت بدهم، چه چشمانی جز من در آن غوطهورند.
چمیدانم؟ شاید من را به آسمان سپرده ای. و اما این من هستم که با دیدن هر ستاره ی نورانی تو را یاد میکنم:)
تقدیم به آن لبخندی که روزی از آن من بود:)
قسمــت دوم
بیست و هشت ژوئن
نخستین باری که نگاهم به نگاهت گره خورد، غرق شدم. غرق در آن جفت چشمان آبی رنگ تیله ای. خودم را در چشمانت میدیدم، آن «من» که در هیچ آیینه ای پیدا نبود. تو نسخه ی تازه ای از من ساختی. شاید هم من را به خودم برگرداندی. نمیدانم، فقط میدانم دوست دارم هر لحظه در آن اقیانوس شنا کنم. بیآنکه اهمیت بدهم، چه چشمانی جز من در آن غوطهورند.
چمیدانم؟ شاید من را به آسمان سپرده ای. و اما این من هستم که با دیدن هر ستاره ی نورانی تو را یاد میکنم:)
تقدیم به آن لبخندی که روزی از آن من بود:)
- ۵.۶k
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط