#دخترای_خشن_و_پسرای_مظلوم #پارت_سوم

#دخترای_خشن_و_پسرای_مظلوم #پارت_سوم
از زبون #رویا


انگار داشتم لرزه بندری میرفتم انقد میترسیدم خیلی اینجا ترسناکه این قبرستونه لعنتی😭داشتم میرفتم که یدفعه یکی از پشت گفت
ارزو:پپخخخییی
-جججججججیییییییییغغغغغغغغغغعغغ
ارزو😂😂😂
-ذلیل شی الهی...
ارزو:بسه دیگه نفرین دیگه‌ای نکن
داشتیم راه میرفتیم همینجوری بهم چسبیده بودیم که یدفعه انگار مچ پاهامو گرفتن ارزو مثل چیا پرید رو کمرم
-ااااخخخخخ شکست کمرم😫بختت کور شه الهی خرس گنده برو پایین
ریحانه و وفا🤣🤣🤣
ارزو:بیشعورای...
-فقط از این قبرستون بریم بیرون😭
سریع دویدیم از قبرستون بیرون و رسیدیم به ماشین سوار ماشین شدیم و رفتیم سمت خونه

3ساعت بعد...

داشتم ساکمو میبستم برای فردا که فهمیدیم گوشیم نشست کل اتاقو زیر و رو کردم دیدم گوشیم نیست
-جججججیییییغغغغغ😭
همه اومدن تو اتاقم
ارزو:چته رویا خوابن همسایه ها🤬
ریحانه:زلزله اومده؟؟😱
وفا:اگه زلزله میومد زمین میلرزید😒
-گوشیم نیست😭گوشی اپلم😭
وفا:تو اتاقته دیگه
-کل اتاقو گشتم نبود
ریحانه:میشه من یچیز بگم؟؟
-بگو
ریحانه:اوموقع که من و وفا ترسوندیمتون گوشیم از دستت افتاد چون ارزو پرید رو کولت😊
-ننننههههههه😭😭😭
نشستم رو زمین شروع کردم گریه کردم...



ادامه دارد❤️
دیدگاه ها (۲)

《برادره ناتنیم》(پارت ۵)ویو ا/تمن همون جا خشکم زده بود که افت...

____[The Forbidden Crossing]____

نامجون ویو : جلوی آیینه وایساده بودم و داشتم کرواتم رو که جو...

True Love②⑥تهیونگ: بهتری ا/ت: آره ممنون که اجازه دادی بخوابم...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_8ویو میراغذاهای خیابونی ه...

P1چراغ قوه رو روشن کردم((۵ شرور، قصه ای که توی همه کتابای کم...

پارت ۳: وقتی رویا رنگِ حقیقت می‌گیره!جین که انگار از گریه‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط