my ex
my ex
p.85
اون شب، بعد از کلی خنده و شلوغی، بالاخره ا.ت و کوک از خونهی بچهها بیرون زدن.
تهیونگ تا دم در دنبالشون اومده بود و با همون لحن همیشگی گفت:
آقا فقط یادتون نره، خونهی خودتونم قانون داره ها! هرکی دیرتر رسید، ظرفا مال اونه!(خودمم نمیدونم چرا تهیونگ رو این همه طنز کردم.....)
جین از ته آشپزخونه داد زد:
و هرکی دعوا کرد، فرداش صبحونه هم با خودشه!
ا.ت خندید و سر تکون داد:
باشه بابا، فهمیدیم، این خونه رو هم میخوایم با قانون اداره کنید؟
کوک دستش رو انداخت دور شونهی ا.ت و گفت:
ولشون کن، بذار هرچی دلشون میخواد بگن. امشب فقط مال خودمونه.
ا.ت یه لحظه بهش نگاه کرد.
از اون نگاههایی که انگار توش یه عالمه حرف نگفته قایم شده بود.
بعد آروم گفت:
دلم برات تنگ شده بود… حتی همین امروز.
کوک لبخند کمجون ولی واقعیای زد:
من که اصلا نذاشتم دلت تنگ بشه؟
ا.ت با شیطنت گفت:
نه، ولی خب تو همیشه بلد نیستی درست و حسابی احساساتو بگی.
کوک درِ ماشین رو براش باز کرد و همونطور که نگاهش میکرد، زیر لب گفت:
دارم یاد میگیرم… فقط با تو.
---
رسیدن به خونهی خودشون، یه حس عجیب داشت.
از اون حسها که هم آشناست، هم انگار تازهست.
چراغها رو روشن کردن، کفشها رو درآوردن، و یه سکوت نرم افتاد بینشون.
نه از اون سکوتای سرد؛ از اون مدل سکوتایی که قلب آدمو قلقلک میده.
ا.ت کیفشو گذاشت روی مبل و دور خونه رو نگاه کرد.
+وای… انگار یه مدت نبودیم.
کوک از پشت سرش اومد، دستش رو گذاشت روی کمرش و آروم گفت:
ولی الان برگشتیم.
ا.ت یه نفس عمیق کشید.
بعد برگشت سمتش.
فاصلهشون خیلی کم بود، انقدر کم که هر دوتاشون میتونستن نفس همدیگه رو حس کنن.
کوک با صدای آروم گفت:
میدونی… امشب خیلی بهت فکر میکردم.
ا.ت لبخند زد:
منم به تو.(استغفرالله)
نگاهشون قفل شد.
بعد کوک خیلی آروم دستش رو آورد بالا، صورت ا.ت رو گرفت و با احتیاط نزدیک شد؛ از اون مدل نزدیک شدنهایی که آدم از قبل میفهمه قراره یه اتفاق مهم بیفته.
اول یه بوسهی خیلی نرم روی پیشونیش گذاشت.
بعد آرومتر اومد پایین، نزدیک لبهاش.
ا.ت چشمهاش رو بست، دستش رفت روی بازوی کوک و همون لحظه بوسهشون عمیقتر شد…
نه عجولانه، نه شلوغ؛ فقط پر از حس و دلتنگی و یه جور آرامش قشنگ که میگفت: بالاخره بعد یه مدت کوتاه رسیدیم به هم.
وقتی از هم جدا شدن، ا.ت هنوز چشمهاش بسته بود و کوک پیشونیش رو به پیشونی ا.ت چسبوند.
کوک با لبخند خیلی کمرنگی گفت:
این… خیلی وقت بود عقب افتاده بود.
ا.ت آروم خندید:
آره… خیلی.
کوک دوباره لباش رو نزدیک گوشش آورد و آهسته گفت:
ولی من تازه شروع کردم.(اهم اهم)
ا.ت یه لحظه خشکش زد، بعد با خندهی خجالتی زد به سینهش:
تو چرا اینجوری حرف میزنی؟ آدم فکر میکنه یه چیزی تو سرت داری!
کوک با همون شیطنت همیشگی پلک زد:
خب دارم دیگه… توی سرم فقط تویی.(صحیح، در ضمن مغز منم اصلا منحرف نیست، کی گفته منحرفه؟)
ا.ت دیگه هیچی نگفت.
فقط دستش رو دور گردن کوک انداخت و دوباره بوسیدش؛ این بار محکمتر، گرمتر، و یه کم هم دیوونهوارتر.
اون شب، خونهشون بعد از مدتها واقعاً خونه بود.
پر از نفسهای تند، لبخندهای ریز، نگاههای طولانی و اون حس آشنا که وقتی دو نفر بالاخره میفهمن هیچجای دنیا به اندازهی کنار هم بودن امن نیست..........
ادامه دارد...........
سلاااممم
خب خودم عمدا اسمات نکردم این پارت رو ولی خب بود از اون کارا...
چون میترسم پیجم مسدود شه توی هر فیک کلا یک پارت اسمات داریم بوس🤍
p.85
اون شب، بعد از کلی خنده و شلوغی، بالاخره ا.ت و کوک از خونهی بچهها بیرون زدن.
تهیونگ تا دم در دنبالشون اومده بود و با همون لحن همیشگی گفت:
آقا فقط یادتون نره، خونهی خودتونم قانون داره ها! هرکی دیرتر رسید، ظرفا مال اونه!(خودمم نمیدونم چرا تهیونگ رو این همه طنز کردم.....)
جین از ته آشپزخونه داد زد:
و هرکی دعوا کرد، فرداش صبحونه هم با خودشه!
ا.ت خندید و سر تکون داد:
باشه بابا، فهمیدیم، این خونه رو هم میخوایم با قانون اداره کنید؟
کوک دستش رو انداخت دور شونهی ا.ت و گفت:
ولشون کن، بذار هرچی دلشون میخواد بگن. امشب فقط مال خودمونه.
ا.ت یه لحظه بهش نگاه کرد.
از اون نگاههایی که انگار توش یه عالمه حرف نگفته قایم شده بود.
بعد آروم گفت:
دلم برات تنگ شده بود… حتی همین امروز.
کوک لبخند کمجون ولی واقعیای زد:
من که اصلا نذاشتم دلت تنگ بشه؟
ا.ت با شیطنت گفت:
نه، ولی خب تو همیشه بلد نیستی درست و حسابی احساساتو بگی.
کوک درِ ماشین رو براش باز کرد و همونطور که نگاهش میکرد، زیر لب گفت:
دارم یاد میگیرم… فقط با تو.
---
رسیدن به خونهی خودشون، یه حس عجیب داشت.
از اون حسها که هم آشناست، هم انگار تازهست.
چراغها رو روشن کردن، کفشها رو درآوردن، و یه سکوت نرم افتاد بینشون.
نه از اون سکوتای سرد؛ از اون مدل سکوتایی که قلب آدمو قلقلک میده.
ا.ت کیفشو گذاشت روی مبل و دور خونه رو نگاه کرد.
+وای… انگار یه مدت نبودیم.
کوک از پشت سرش اومد، دستش رو گذاشت روی کمرش و آروم گفت:
ولی الان برگشتیم.
ا.ت یه نفس عمیق کشید.
بعد برگشت سمتش.
فاصلهشون خیلی کم بود، انقدر کم که هر دوتاشون میتونستن نفس همدیگه رو حس کنن.
کوک با صدای آروم گفت:
میدونی… امشب خیلی بهت فکر میکردم.
ا.ت لبخند زد:
منم به تو.(استغفرالله)
نگاهشون قفل شد.
بعد کوک خیلی آروم دستش رو آورد بالا، صورت ا.ت رو گرفت و با احتیاط نزدیک شد؛ از اون مدل نزدیک شدنهایی که آدم از قبل میفهمه قراره یه اتفاق مهم بیفته.
اول یه بوسهی خیلی نرم روی پیشونیش گذاشت.
بعد آرومتر اومد پایین، نزدیک لبهاش.
ا.ت چشمهاش رو بست، دستش رفت روی بازوی کوک و همون لحظه بوسهشون عمیقتر شد…
نه عجولانه، نه شلوغ؛ فقط پر از حس و دلتنگی و یه جور آرامش قشنگ که میگفت: بالاخره بعد یه مدت کوتاه رسیدیم به هم.
وقتی از هم جدا شدن، ا.ت هنوز چشمهاش بسته بود و کوک پیشونیش رو به پیشونی ا.ت چسبوند.
کوک با لبخند خیلی کمرنگی گفت:
این… خیلی وقت بود عقب افتاده بود.
ا.ت آروم خندید:
آره… خیلی.
کوک دوباره لباش رو نزدیک گوشش آورد و آهسته گفت:
ولی من تازه شروع کردم.(اهم اهم)
ا.ت یه لحظه خشکش زد، بعد با خندهی خجالتی زد به سینهش:
تو چرا اینجوری حرف میزنی؟ آدم فکر میکنه یه چیزی تو سرت داری!
کوک با همون شیطنت همیشگی پلک زد:
خب دارم دیگه… توی سرم فقط تویی.(صحیح، در ضمن مغز منم اصلا منحرف نیست، کی گفته منحرفه؟)
ا.ت دیگه هیچی نگفت.
فقط دستش رو دور گردن کوک انداخت و دوباره بوسیدش؛ این بار محکمتر، گرمتر، و یه کم هم دیوونهوارتر.
اون شب، خونهشون بعد از مدتها واقعاً خونه بود.
پر از نفسهای تند، لبخندهای ریز، نگاههای طولانی و اون حس آشنا که وقتی دو نفر بالاخره میفهمن هیچجای دنیا به اندازهی کنار هم بودن امن نیست..........
ادامه دارد...........
سلاااممم
خب خودم عمدا اسمات نکردم این پارت رو ولی خب بود از اون کارا...
چون میترسم پیجم مسدود شه توی هر فیک کلا یک پارت اسمات داریم بوس🤍
- ۵۰۴
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط