حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

حسّ و حال همه ی ثانیـه ها ریخت به هم

شوق یک رابطه با حاشیه ها ریخت به هم

گفته بودم به کسی عشق نخواهم ورزید

آمدیّ و همـه ی فرضیه ها ریخت به هم!

روح غمگینِ تـــو در کالبدم جا خوش کرد

سرفه کردی و نظام ریه ها ریخت به هم

در کنـــار تــــو قدم مــــی زدم و دور و بـــرم

چشم ها پُر خون شد، قرنیه ها ریخت به هم

روضه خوان خواست که از غصه ی ما یاد کند

سینه ها پــاره شد و مرثیه ها ریخت بــه هم

پای عشق تـــو برادر کُشــی افتاد به راه

شهر از وحشت نرخ دیه ها ریخت به هم

بُغض کردیم و حسودان جهان شاد شدند

دلمان تنگ شد وُ قافیــه ها ریخت به هم

من که هرگز به تو نارو نزدم حضرتِ عشق!

پس چرا این دل خوش باور ما ریخت به هم؟

/ سعید
دیدگاه ها (۲)

حاشا که دلنوشته های تب زردم ای دوست ؛ بهانه نیست باور کن پره...

باز از درگه او شب چراغی روشنوز فضل کریم رسد پیامی سوسنآرام و...

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟ خــودت را از خـ...

حتی اگر گوشه ی جنگل بخوابین ؛ نترسین ....وقتی که شیرها خاطرش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط