فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۲۶۷
یونگی: جیمین یعنی شوهرت میدونه
دخترک فقد سری به معنایی نه " تکون داد یونگی آهی کشید و به صندلی پشت اش تکیه داد با خودکار تو دستش ور میرفت
یونگی: تو از چی فرار میکنی ها از آدم ها از کسایی که ترو دوست دارن چرا از حرف زدن فرار میکنی ... الانم نمیخواهی بگی نه در حالی که من میدونم که خوب میتونی حرف بزنی
بلخره یکی رازش را فاش کرد اون فرد مین یونگی بود یعنی این دختر از اول میتونست حرف بزنه تظاهر به لال بودن میکرد و هیچ کس از این موضوع خبر نداشتن حتی سوجین و تهیونگ ....
یونگی: خوب فکر کن ۲۰ سالت بشه .... یا ۳۰ نه اصلا ۴۰ تا اون موقع حرف نمیزنی چرا .... منی که الان خوب میدونم که میتونی حرف بزنی بهم جواب نمیدی یعنی من عصبانی نمیشم .. وقتی میدونم میتونی حرف بزنی
دختره هنوزم هم به زمین خیره بود و هیچ حرفی نمیگفت جرعت اش رو نداشت ... از موقعی که سوزی با چمدان اش وارد این خونه شده بود بغض سنگینی رو دلش نشسته بود....... یونگی: خوب باشه من دیگه برم
جلسه بعدی رو هفته آینده میزاریم چطوره ؟
مشغول جم کردن وسایلش شد و بعد از برداشت کیش از رو میز سمته در قدم برداشت ولی صدایی مانع شد
ات: شما ازدواج کردی ؟
یونگی لبخند دندون نمای زد و سمته ات چرخید
یونگی: نه
دوباره رو صندلی خودش نشست و کیفش را گذاشت رو میز و یک پا رو آن یکی پا گذاشته و با لبخند گفت
یونگی: الان که فهمیدم وقت دارم پس حرف میزنیم
ات: به کسی نگید
باز هم با آن صدا ضعیفش و نازک اش گفت .... ات : میترسم میشه به جیمین نگید
یونگی: حتما ولی تا کی میخواهی اینجوری رفتار کنی تا چند سال
ات : هر موقع وقتش شد حرف میزنم ...
**************
پارت ۲۶۷
یونگی: جیمین یعنی شوهرت میدونه
دخترک فقد سری به معنایی نه " تکون داد یونگی آهی کشید و به صندلی پشت اش تکیه داد با خودکار تو دستش ور میرفت
یونگی: تو از چی فرار میکنی ها از آدم ها از کسایی که ترو دوست دارن چرا از حرف زدن فرار میکنی ... الانم نمیخواهی بگی نه در حالی که من میدونم که خوب میتونی حرف بزنی
بلخره یکی رازش را فاش کرد اون فرد مین یونگی بود یعنی این دختر از اول میتونست حرف بزنه تظاهر به لال بودن میکرد و هیچ کس از این موضوع خبر نداشتن حتی سوجین و تهیونگ ....
یونگی: خوب فکر کن ۲۰ سالت بشه .... یا ۳۰ نه اصلا ۴۰ تا اون موقع حرف نمیزنی چرا .... منی که الان خوب میدونم که میتونی حرف بزنی بهم جواب نمیدی یعنی من عصبانی نمیشم .. وقتی میدونم میتونی حرف بزنی
دختره هنوزم هم به زمین خیره بود و هیچ حرفی نمیگفت جرعت اش رو نداشت ... از موقعی که سوزی با چمدان اش وارد این خونه شده بود بغض سنگینی رو دلش نشسته بود....... یونگی: خوب باشه من دیگه برم
جلسه بعدی رو هفته آینده میزاریم چطوره ؟
مشغول جم کردن وسایلش شد و بعد از برداشت کیش از رو میز سمته در قدم برداشت ولی صدایی مانع شد
ات: شما ازدواج کردی ؟
یونگی لبخند دندون نمای زد و سمته ات چرخید
یونگی: نه
دوباره رو صندلی خودش نشست و کیفش را گذاشت رو میز و یک پا رو آن یکی پا گذاشته و با لبخند گفت
یونگی: الان که فهمیدم وقت دارم پس حرف میزنیم
ات: به کسی نگید
باز هم با آن صدا ضعیفش و نازک اش گفت .... ات : میترسم میشه به جیمین نگید
یونگی: حتما ولی تا کی میخواهی اینجوری رفتار کنی تا چند سال
ات : هر موقع وقتش شد حرف میزنم ...
**************
- ۱۳.۲k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط