مورچه ای دانه بر پشت داشت و آرام میرفت

مورچه ای دانه بر پشت داشت و آرام میرفت


نسیمی وزیدن گرفت و دانه را بر زمین زد




مورچه دانه را برداشت و نگاهی به آسمان




و آرام نجوا کرد:

گاهی یادم میرود که هستی.

کاش گاه و بی گاه نسیم بوزد
دیدگاه ها (۲)

×××××××××× پرسید ز من رفیق باتجربه ای ای برلب تو ز دوست هر ز...

نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم نه تو آنی که گدا را ننواز...

چرا حجابت رو رعایت نمی کنی..... چون هنوز بچه ام و تنها ۱۸سال...

خداوندا دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ،...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط