چند روز از اون اتفاق نحس گذشته واکیلا یا یکسره توی بغل من

چند روز از اون اتفاق نحس گذشته واکیلا یا یکسره توی بغل منه یا خوابه بیشتر وقتا میچسبه به من کم حرف میزنه سر اون اتفاق خیلی ترسید نمیدونم چرا جدیدا حتی از بادیگارد ها هم میترسه
امروز یکی از اون دخترای هرزه رو اوردن باید برم شکنجه بدم رفتم طبقه پایین دیدم بستنش به صندلی به بادیگاردا اشاره کردم رفتن سمتش و شروع کردن صدای ناله های دختره بلند شد اره خیلی بده چهار نفر همزمان بگیرن بکننت با لذت داشتم نگاه میکردم که صدایی شنیدم که قلبم ریخت
(ادامه داستان از زبان واکیلا)
داشتم توی عمارت میچرخیدم که صدای ناله و جیغ شنیدم رفتم پایین دیدم چهار تا بادیگارد هم زمان دارن به ی دختر تجاوز میکنند باکوگو هم با لذت نشسته و نگاه میکنه اروم گفتم ک... ک.... کاتسوکی
به سمتم چرخید چشماش گشاد شد امد سمتم رفتم عقب
که یکدفعه گرفت منو گفت عزیزم بهتره یکم بخوابی
بعدم سیاهی
دیدگاه ها (۴)

مرسی از حمایتاتوننننن

اصلا مدگل خداست

پارت ۱از زبان واکیلاتازه شیفتم تموم شده هوووف برم خونه کاش م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط