ظهور ازدواج
) ظهور ازدواج (✿)
(♡)پارت ۲۴۲ (♡)
خبیث و با حرص گفتم به جهنم که نیست.
و با لبخند ژکوندي مايعات بطري رو حواله کردم سمتش.
تند جاخالي داد اما یه ذره ریخت رو پیرهنش
با غیض بهم نگاه کرد و گفت: لعنتي اگه بدونی اون چقدر خالص و
قديمي و گرونه...
بلند خندیدم و شیطون گفتم بهتررتا تو باشي و منو خيس نكني..
با خنده سر تاسف تكون داد و گفت بیا و خوبي کن..غذا بپز واسه
خانوم..اخرش مشروب گرون قیمت خالی کنه رو سرت...
نرم خندیدم و گفتم با یه چیز گرون خیس شدي..خوشحال باش..
به لباسش نگاه کرد و گفت میتونی اینو هم بزني نسوزه برم دوش
بگیرم؟
خبیث گفتم:نچ..
برگشت سمت ماهیتابه و با لبخند گفت: تخس
با لبخند نگاش کردم و گفتم خودتي
زیرلب گفت: تويي..
و جدي گفت امروز داشتم به يه چيزي فك ميكردم...
چي؟
جیمین اینکه اگه دوست داشته باشي.. بد نیست درستو ادامه
گنگ ابرو بالا انداختم و اروم گفتم درسمو؟ اخه.
بدي..
جیمین اره... از این دانشگاههای غیر حضوری و انلاین و این چیزا..اگه
دوست داشته باشي.. نظرت چیه؟
لبخند باريکي زدم و رفتم کنارش و گفتم به نظرم..خيلي عاليه..
لبخندي زد و گفت: هنر؟
تند سر بهاره تکون دادم
سرفه اي زد و گفت: ترتیبشو میدم.
با ذوق شديدي گفتم خيلي ممنونم.
واقعا خیلی خوشحال شده بودم
ادامه دادن درسم اونم غیر حضوري عالي بود...عالي..
یه هیجانی داشتم که حد نداشت.
میتونستم مدرک بگیرم و بالاخره یه روز یه جا مشغول کار بشم...
خبري از جوزف داري؟ با نورا چیکار میکنه؟
جیمین : - خوبن داره براي بچه ها دنبال پرستار میگرده... فک کنم نورا
رابطه اش با شیر خشک بهتره شده و میخوره
خوبه.. داره از لیلی جدا میشه؟
تكون داد و خشك :گفت در خواست داده
سري
نگاش کردم
انگار این بحث ناراحتش میکرد
به غذایی که داشت توی ماهیتابه تفت میداد نگاه کردم و دست به
کمر زدم و گفتم چند وقت تو اشپزخونه کار کردي نه؟
نرم خندید و گفت: یکی دوسالي کارگر یه رستوران بودم..
خندیدم و سر تکون دادم و گفتم امکان نداره این دستا کاري جز
طراحي و نقاشي کرده باشن...
و دستش رو کشیدم که روي ارنجش جاي سوختگي گردي رو دیدم..
انگار..
لبخندم شل شد و نفسم تند شد.
انگار سيگاري روي ارنجش خاموش شده باشه..
درمونده فکر کردم چند تا دیگه از این زخما داره که ندیدم؟
چقدر دیگه درد و رنج روي بدنش به جا مونده بود که ندیدم؟
انگار دید که دیدم و بازوشو جدي از دستم کشید.
من هیچ کدوم از دردهاي روي جسم و روحش رو ندیده بودم.مثل
اون.
(♡)پارت ۲۴۲ (♡)
خبیث و با حرص گفتم به جهنم که نیست.
و با لبخند ژکوندي مايعات بطري رو حواله کردم سمتش.
تند جاخالي داد اما یه ذره ریخت رو پیرهنش
با غیض بهم نگاه کرد و گفت: لعنتي اگه بدونی اون چقدر خالص و
قديمي و گرونه...
بلند خندیدم و شیطون گفتم بهتررتا تو باشي و منو خيس نكني..
با خنده سر تاسف تكون داد و گفت بیا و خوبي کن..غذا بپز واسه
خانوم..اخرش مشروب گرون قیمت خالی کنه رو سرت...
نرم خندیدم و گفتم با یه چیز گرون خیس شدي..خوشحال باش..
به لباسش نگاه کرد و گفت میتونی اینو هم بزني نسوزه برم دوش
بگیرم؟
خبیث گفتم:نچ..
برگشت سمت ماهیتابه و با لبخند گفت: تخس
با لبخند نگاش کردم و گفتم خودتي
زیرلب گفت: تويي..
و جدي گفت امروز داشتم به يه چيزي فك ميكردم...
چي؟
جیمین اینکه اگه دوست داشته باشي.. بد نیست درستو ادامه
گنگ ابرو بالا انداختم و اروم گفتم درسمو؟ اخه.
بدي..
جیمین اره... از این دانشگاههای غیر حضوری و انلاین و این چیزا..اگه
دوست داشته باشي.. نظرت چیه؟
لبخند باريکي زدم و رفتم کنارش و گفتم به نظرم..خيلي عاليه..
لبخندي زد و گفت: هنر؟
تند سر بهاره تکون دادم
سرفه اي زد و گفت: ترتیبشو میدم.
با ذوق شديدي گفتم خيلي ممنونم.
واقعا خیلی خوشحال شده بودم
ادامه دادن درسم اونم غیر حضوري عالي بود...عالي..
یه هیجانی داشتم که حد نداشت.
میتونستم مدرک بگیرم و بالاخره یه روز یه جا مشغول کار بشم...
خبري از جوزف داري؟ با نورا چیکار میکنه؟
جیمین : - خوبن داره براي بچه ها دنبال پرستار میگرده... فک کنم نورا
رابطه اش با شیر خشک بهتره شده و میخوره
خوبه.. داره از لیلی جدا میشه؟
تكون داد و خشك :گفت در خواست داده
سري
نگاش کردم
انگار این بحث ناراحتش میکرد
به غذایی که داشت توی ماهیتابه تفت میداد نگاه کردم و دست به
کمر زدم و گفتم چند وقت تو اشپزخونه کار کردي نه؟
نرم خندید و گفت: یکی دوسالي کارگر یه رستوران بودم..
خندیدم و سر تکون دادم و گفتم امکان نداره این دستا کاري جز
طراحي و نقاشي کرده باشن...
و دستش رو کشیدم که روي ارنجش جاي سوختگي گردي رو دیدم..
انگار..
لبخندم شل شد و نفسم تند شد.
انگار سيگاري روي ارنجش خاموش شده باشه..
درمونده فکر کردم چند تا دیگه از این زخما داره که ندیدم؟
چقدر دیگه درد و رنج روي بدنش به جا مونده بود که ندیدم؟
انگار دید که دیدم و بازوشو جدي از دستم کشید.
من هیچ کدوم از دردهاي روي جسم و روحش رو ندیده بودم.مثل
اون.
- ۴.۹k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط