افسانهی خون و گل
افسانهی خون و گل
قسمت ۱۲: بازی با سایهها
بعد از اون شبِ پر از خون، جونگکوک مثل یه سایهی سیاه توی شهر ول میگشت. چشماش گود افتاده بود، صورتش به طرزِ وحشتناکی سرد و بیروح شده بود، اما تو چشماش یه آتیشِ فروزان بود که هر لحظه میتونست همه چیز رو خاکستر کنه.
اون و تیمش، تمامِ مخفیگاههایِ باندِ سایه سیاه رو زیر و رو کردن. هر جایی که ممکنه، از زیرِ زمینهایِ نمور گرفته تا انبارهایِ متروکه و اسکلههایِ مه آلودِ بندر، ذره ذره گشتن.
یه بار، یه گزارش رسید. یه آدمِ اطلاعاتی که از نیروهایِ یونا بود، با ترس و لرز اومد جلو و گفت: «جناب جئون... یه مخفیگاه داریم که... که احتمال میدیم اونجا باشه. یه ساختمونِ قدیمیِ متروکه نزدیکِ اسکلهی شماره ۴.»
جونگکوک با یه امیدِ ناچیز، اما با همون چهرهی مرگبار، خودش رفت اونجا. قلبش داشت توی سینهاش میکوبید؛ فکر میکرد شاید بویِ اون وانیلِ ملایم رو حس کنه. اما وقتی وارد شد... هیچی نبود. فقط یه اتاقِ خالی، چند تا صندلیِ شکسته و بویِ تندی از موادِ شیمیایی و گرد و خاک. اونجا فقط یه تله بود. یونا از قبل میدونست اون دنبال چیه و داشت با بازی کردن با امیدِ جونگکوک، اون رو به مرزِ فروپاشیِ کامل میرسوند.
اون شب، جونگکوک برگشت به ماشینش، پشت فرمون نشست و فقط به بارونی که به شیشهها میخورد خیره شد. اونقدر خشمگین بود که نمیتونست حتی یه کلمه حرف بزنه. اون حسِ "پوچ بودن" مثل یه سم داشت توی رگهاش جریان پیدا میکرد. انگار داشت توی یه هزارتویِ بیانتها میدوید که هیچ راهِ خروجی نداشت .
قسمت ۱۲: بازی با سایهها
بعد از اون شبِ پر از خون، جونگکوک مثل یه سایهی سیاه توی شهر ول میگشت. چشماش گود افتاده بود، صورتش به طرزِ وحشتناکی سرد و بیروح شده بود، اما تو چشماش یه آتیشِ فروزان بود که هر لحظه میتونست همه چیز رو خاکستر کنه.
اون و تیمش، تمامِ مخفیگاههایِ باندِ سایه سیاه رو زیر و رو کردن. هر جایی که ممکنه، از زیرِ زمینهایِ نمور گرفته تا انبارهایِ متروکه و اسکلههایِ مه آلودِ بندر، ذره ذره گشتن.
یه بار، یه گزارش رسید. یه آدمِ اطلاعاتی که از نیروهایِ یونا بود، با ترس و لرز اومد جلو و گفت: «جناب جئون... یه مخفیگاه داریم که... که احتمال میدیم اونجا باشه. یه ساختمونِ قدیمیِ متروکه نزدیکِ اسکلهی شماره ۴.»
جونگکوک با یه امیدِ ناچیز، اما با همون چهرهی مرگبار، خودش رفت اونجا. قلبش داشت توی سینهاش میکوبید؛ فکر میکرد شاید بویِ اون وانیلِ ملایم رو حس کنه. اما وقتی وارد شد... هیچی نبود. فقط یه اتاقِ خالی، چند تا صندلیِ شکسته و بویِ تندی از موادِ شیمیایی و گرد و خاک. اونجا فقط یه تله بود. یونا از قبل میدونست اون دنبال چیه و داشت با بازی کردن با امیدِ جونگکوک، اون رو به مرزِ فروپاشیِ کامل میرسوند.
اون شب، جونگکوک برگشت به ماشینش، پشت فرمون نشست و فقط به بارونی که به شیشهها میخورد خیره شد. اونقدر خشمگین بود که نمیتونست حتی یه کلمه حرف بزنه. اون حسِ "پوچ بودن" مثل یه سم داشت توی رگهاش جریان پیدا میکرد. انگار داشت توی یه هزارتویِ بیانتها میدوید که هیچ راهِ خروجی نداشت .
- ۶۶
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط