این متنو نوشتم نه برای لایک یا کامنت برای اینکه شاید با خ

این متنو نوشتم نه برای لایک یا کامنت برای اینکه شاید با خوندنش یه چیزی اون ته ته دلمون تکون بخوره و درک کنیم کیا بخاطر اسلام جونشونو دادن...
البته فقط حرف دله...جمله ی سنگینی وجود نداره...
مشک را به دست علمدار سپاه حسین داد‌‌‌.سرش را پایین انداخته بود.ارام گفت:عمو جان تشنه ام اب می آوری؟
دقایقی بعد عمو روانه اب فرات شد.
کمی دیر کرده بود...
وقتی برگشت دستانی که سکینه مشک را به انها سپرده بود دیگر بر روی بدن عباس قرار نداشتند...
فرق عمو شکافته شده بود...
اسمان خون گریه میکرد...
اب هم از هرم ترک های لب عباس اب شده بود...
راستی عباس تشنه لب بازگشت؟
اخر هنوز هم خشکی لبانش چشمان حسین را گریان می کرد‌.‌‌.‌.
بعد از انکه علمدار حسین لب تشنه عطش را کشت تشنه لب ماندن ساقی همه جا باب شد...
و اما دل عباس‌...
چقدر بد است کسی را بدنبال کاری بفرستی و او شرمنده شود...
ولی نه...
عباس شرمنده نشد بلکه یک عالم را شرمنده خود کرد...
یا ابوفاضل به بعضی از نر های سرزمینم مرد بودن را بیاموز...
به انها بیاموز به حرمت زینب هایشان حرمت هیچ زینب دیگری را نشکنند...
شاید هنوز هم عباس صفت هایی وجود داشته باشد...
خوش امدی پهلوان
دیدگاه ها (۵)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

لب‌تشنه رفتن تا خدا معنای عباساز سوی فرات می‌آیدمشک‌به‌دست و...

تا حسین بن علی ساقی آب آور خواستطاقت مشک به سر آمد و از جا ب...

زیـبــــاتـــریـــن درد دل آب فــــرات در صحـــرای کـــربـــ...

شرمنده باشی ای آب.... مشک عمو که خالیست....؟؟؟؟بین حرم خدایا...

زیـبــــاتـــریـــن درد دل آب فــــرات در صحـــرای کـــربـــ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط