تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
=پسرم ، کی میخوای با یوری جان ازدواج کنی ؟
° ازدواج ؟ داداش راست میگه ؟
یوری: خاله یونجی گفت که باهات حرف زده هیونجین، گفت قبول کردی باهم ازدواج کنیم
چشمم به یونا خورد که متعجب و با چشمایی که انگار الان از اشک خیس میشد بهم زل زده بود افتاد ، عصبی روی میز کوبیدم که همه هینی کشیدن و خدمتکار هم از ترس بشقاب از دستش افتاد و شکست
_ گمشو بیرون ، به آدمای دست و پا چلفتی نیازی ندارم....
خدمتکار: غلط کردم آقا ، خواهش میکنم بیرونم نکنین....بچم مریضه
_ به من ربطی نداره همین حالا میری یا خودم بندازمت بیرون
+هیونجین ، اون یه بچه ی مریض داره، چطور دلت میاد اینکارو کنی ؟
=تو نمیخواد دخالت کنی...
_ مامان....
با دادم ترسو توی چشمای یونجی دیدم رو به خدمتکار کردم
_ تو برو به کارا برس اما حواست باشه دفعه ی بعدی درکار نیست
= پسرم نمیخواستم جلوی اون خدمتکار چیزی بگم اما من مادرتم ، و تو باید برای خودت یه وارث داشته باشی...
_ مامان ، چیزی به مغزت خورده یا نمیخوای باور کنی که من یه بچه دارم ، یه پسر دارم و نیازی به یه وارث دیگه ندارم...
= اما من قبول ندارم...مادرش یوناست...
+ یونجی خانوم ، هرچی سعی کردم درکتون کنم و تو این مدت چه در حضور هیونجین چه توی غیبتش در این موضوع باهاتون بحث نکنم نشد که نشد ، با من دشمنی دارین باشه ، من مشکلی ندارم, اما حق ندارید جلوی پسرم تحقیرم کنید ، هیونین پسرم بلند شو یک دقیقه هم نمیزارم پیش اینا بمونی
بلند شدو دست هیونینو گرفت که بره ، ولی مچ دستشو گرفتم و مانعش شدم
_ صبر کن یونا، بزار برسونمتون
+لازم نیست هیون...
÷ بابا... میخوای ازدواج کنی و بچه بیاری ؟ یعنی منو نمیخوای؟
_ این حرفو نزن پسرم ، نه ازدواج میکنم ، نه وارث دیگه ای میخوام ، حالا بدو برو سوار ماشین شو تا منو مامانتم بیایم
یوری: یونا ،خوب بچتو پر کردی که بگه هیونجین امشب بیاد پیشت...
+حرف دهنتو بفهم یوری ، من خودم شوهر دارم...
یوری: خب اگه شوهرته چرا به اون زنگ نمیزنی بیاد دنبالت که حتماً باید نامزد من برسونتتون؟
دیگه نمیتونستم تحمل کنم جلوم به یونا بی احترامی کنن، رفتم و سیلی توی صورت یوری زدم که روی زمین افتاد
_ من نامزد تو نیستم ، بعدشم حق نداری مادر پسرمو تحقیر کنی ، نه تو نه هیچ بنی بشر دیگه ای...
و بعد دست یونارو گرفتم و بردم توی ماشین نشوندمش...
+ لازم نبود برسونیمون ، خودم میتونستم برونم
_ وظیفمه از چیزی که برای منه محافظت کنم...
=پسرم ، کی میخوای با یوری جان ازدواج کنی ؟
° ازدواج ؟ داداش راست میگه ؟
یوری: خاله یونجی گفت که باهات حرف زده هیونجین، گفت قبول کردی باهم ازدواج کنیم
چشمم به یونا خورد که متعجب و با چشمایی که انگار الان از اشک خیس میشد بهم زل زده بود افتاد ، عصبی روی میز کوبیدم که همه هینی کشیدن و خدمتکار هم از ترس بشقاب از دستش افتاد و شکست
_ گمشو بیرون ، به آدمای دست و پا چلفتی نیازی ندارم....
خدمتکار: غلط کردم آقا ، خواهش میکنم بیرونم نکنین....بچم مریضه
_ به من ربطی نداره همین حالا میری یا خودم بندازمت بیرون
+هیونجین ، اون یه بچه ی مریض داره، چطور دلت میاد اینکارو کنی ؟
=تو نمیخواد دخالت کنی...
_ مامان....
با دادم ترسو توی چشمای یونجی دیدم رو به خدمتکار کردم
_ تو برو به کارا برس اما حواست باشه دفعه ی بعدی درکار نیست
= پسرم نمیخواستم جلوی اون خدمتکار چیزی بگم اما من مادرتم ، و تو باید برای خودت یه وارث داشته باشی...
_ مامان ، چیزی به مغزت خورده یا نمیخوای باور کنی که من یه بچه دارم ، یه پسر دارم و نیازی به یه وارث دیگه ندارم...
= اما من قبول ندارم...مادرش یوناست...
+ یونجی خانوم ، هرچی سعی کردم درکتون کنم و تو این مدت چه در حضور هیونجین چه توی غیبتش در این موضوع باهاتون بحث نکنم نشد که نشد ، با من دشمنی دارین باشه ، من مشکلی ندارم, اما حق ندارید جلوی پسرم تحقیرم کنید ، هیونین پسرم بلند شو یک دقیقه هم نمیزارم پیش اینا بمونی
بلند شدو دست هیونینو گرفت که بره ، ولی مچ دستشو گرفتم و مانعش شدم
_ صبر کن یونا، بزار برسونمتون
+لازم نیست هیون...
÷ بابا... میخوای ازدواج کنی و بچه بیاری ؟ یعنی منو نمیخوای؟
_ این حرفو نزن پسرم ، نه ازدواج میکنم ، نه وارث دیگه ای میخوام ، حالا بدو برو سوار ماشین شو تا منو مامانتم بیایم
یوری: یونا ،خوب بچتو پر کردی که بگه هیونجین امشب بیاد پیشت...
+حرف دهنتو بفهم یوری ، من خودم شوهر دارم...
یوری: خب اگه شوهرته چرا به اون زنگ نمیزنی بیاد دنبالت که حتماً باید نامزد من برسونتتون؟
دیگه نمیتونستم تحمل کنم جلوم به یونا بی احترامی کنن، رفتم و سیلی توی صورت یوری زدم که روی زمین افتاد
_ من نامزد تو نیستم ، بعدشم حق نداری مادر پسرمو تحقیر کنی ، نه تو نه هیچ بنی بشر دیگه ای...
و بعد دست یونارو گرفتم و بردم توی ماشین نشوندمش...
+ لازم نبود برسونیمون ، خودم میتونستم برونم
_ وظیفمه از چیزی که برای منه محافظت کنم...
- ۹.۹k
- ۰۷ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط