خدایا...

خدایا...
فانوست را کمےپایین تر بگیر...
جاده اے که در آن قدم نهاده ام
تاریک است،
انتهایش را نمےدانم چیست...
میترسم انتهایش بن بست باشد...
تو را به مهربانیت سوگند...
فانوست را کمےپایین تر بگیر
تا روشنے بخش راه
نامشخصم باشد...
نمےخواهم
بے فانوس تو
به جایے برسم
که برگشتنم دشوار گردد
و پشیمان شوم....
اے مهربانترینم..
من اکنون
سخت به نور فانوست محتاجم...
دیدگاه ها (۱)

کاش مے ﺷﺪﯾﮏ صبحﮐﺴےﺯﻧﮓ ﺧﺎﻧﻪ ﻫﺎﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑــﺰﻧﺪ ﺑﮕــﻮﯾﺪ :ﺑﺎ ﺩﺳﺖ ِ...

گفته بودےکه چرا محو تماشاے منے !؟و آن چنان مات که یک دم مژه ...

همیشه در ناگهانےترین لحظه، عزیزترین دارایے مان از دست مے رود...

گاه گاهےکه دلم میگیرد به خودم مےگویم: در دیارےکه پر از دیوار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط