ﺁن کـه ﺭﺍ جـا داده ﺑــﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺯﻭﺍﯾﺎﯼ ﺩﻟﻢ

ﺁن کـه ﺭﺍ جـا داده ﺑــﻮﺩﻡ ﺩﺭ ﺯﻭﺍﯾﺎﯼ ﺩﻟﻢ
ﻟﻄﻒ بی پـایـان ا‌و گاهی نگــردد ﺷﺎملم
هردقیقه دیدگانم حلقه بر ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﺍﺳﺖ
تا که شاید پا گذارد روی فــرش ﻣﻨﺰﻟﻢ
ﺳﺎل ها بودم بـه گِرد روی او پروانه ای
ﮔﺮﭼﻪ می دانستم آخـر ﺑﺮ ﻣﺪﺍﺭﯼ ﺑﺎﻃﻠﻢ
هرزمانی گفتمش لطفی بکن بر حال من
ﻣﺎﺿﯽ ﻭﻣﺴﺘﻘﺒﻞ ﺁﻣﺪ ﺟﺎﯼِ ﻓﻌﻞ ﻭﻓﺎﻋﻠﻢ
ﺳﺎﻗﯿـﺎ ﺍﺯ ﺁﺏ ﺁﺗﺸﮕـﻮﻥ ﺑﮕـﺮﺩﺍﻥ ﭼـﺎﺭﻩ ﺍﯼ
تامگر در بی حواسی حل بگرﺩﺩ ﻣﺸﮑﻠﻢ
کشتی بی بادبان افتـاده در گــرداب غم
میکند طوفانِ برپا گشته دور از ساحلم
دیدگاه ها (۴)

آخر ای عشق چرا بی سر وسامان شده امز چه رو بعد تو من عاشق و ح...

درد است به جانم چه کنم نیست طبیبیپنهان شده در خنده ی من بغض ...

‍ ‍ ‌‍‌دستم رسید میوه ی نزدیک! چید‌َمَتاز شاخ و برگِ خاطره ب...

خودم را سرزنش کردم که تا کِی خویشتن داری؟هنوزم خنده هایت را ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط