#درخواستی_هیونلیکس
#درخواستی_هیونلیکس
#سقوط_در_سکوت
تصویر جلوی چشمهای هیونجین ثابت شده بود: فلیکس، تو اون کافه تاریک، دستش رو روی دست اون پسر گذاشته بود و با لبخندی که همیشه مال هیونجین بود، داشت باهاش پچپچ میکرد. هیونجین اون لحظه خودش نبود؛ انگار خون توی رگهاش منجمد شد و بعد با یه خشم کورکورانه منفجر شد. اون فکر کرد تمام اون حرفهای عاشقانه، تمام اون نگاهها، دروغ بود.
وقتی توی خونه با فلیکس روبهرو شد، اجازه نداد حتی کلمهای از دهنش بیرون بیاد. فلیکس با اون چشمهای مهربونش گفت...
فلیکس: هیونجین، گوش کن، اون پسر فقط…
اما هیونجین با داد، حرفش رو قطع کرد و با سیلی، تمام دنیا رو برای فلیکس سیاه کرد.
هیونجین: نمیخوام حقیقتهای کثیفت رو بشنوم! برو پیش همون کسی که توی کافه باهاش میخندیدی!
فلیکس خشکش زد. نه به خاطر درد صورتش، بلکه به خاطر اینکه تنها کسی که فکر میکرد پناهگاهشه، حالا با چشمهای پر از خشم، اون رو دشمن میدید. فلیکس خواست بگه: اون برادرم بود هیونجین… خیلی وقت بود که از سفر برگشته بود و میخواست سورپرایزم کنه... اما صدای هیونجین اجازه نداد.
بعد از اون درگیری، سکوتِ سنگینی تو خونه ایجاد شد. هیونجین تو اتاقش نشسته بود، اما ذهنش مثل یه فیلمِ سیاه و سفید، مدام اون صحنه توی کافه رو تکرار میکرد. اما یه چیزی داشت غلط میزد. یه چیزی توی قلبش میگفت که اون تصویر، اونطور که اون فکر میکرد، نبود.
وقتی ترس از دست دادن فلیکس جایگزین خشمش شد، هیونجین عین دیوونهها دنبال فلیکسش گشت. اتاق خالی بود. کمدها، حمام، حتی حیاط… هیچ اثری از اون نبود.
هیونجین: فلیکس! فلیکس جواب بده!
فریادهای هیونجین توی فضای خالی خونه میپیچید و برمیگشت. او به سمت در خروجی دوید. بارون شروع شده بود، بارونی که انگار داشت با گریههای هیونجین همراهی میکرد. اون تو خیابونها میدویید، زیر بارون خیس میشد، از هر گوشهای که ممکن بود، دنبال اون میگشت.
ناگهان، با خودش گفت...
هیونجین: پشتبوم…
اون با تموم توانش به سمت پشتبوم خونه دویید. پلهها رو جوری بالا رفت که انگار داشت از یک کوه بالا میرفت. وقتی به درِ پشتبوم رسید و در ور با شدت باز کرد، نفسش تو سینهاش موند.
فلیکس اونجا بود. لبهی لبهی پشتبوم، درست جایی که بادِ سرد ، موهاش رو به شدت تکون میداد. فلیکس با چشمایی که دیگه هیچ نوری توشون نبود، به پایین خیره شده بود. او جوری وایستاده بود که انگار با تمام دنیا، با تمام زندگی، خداحافظی کرده.
هیونجین با وحشت فریاد زد: فلیکس!!!
و به سمتش دویید.
فلیکس سرش رو به آرامی برگردوند. گریه کرده بود و چهرهاش مثل یه مجسمه، سرد و بیروح بود.
فلیکس: چرا اومدی؟!… تو که دیگه من رو نمیخوای… تو که دیگه من رو باور نمیکنی…( از الان سه نقطه ها هقهق عه)
هیونجین با لرزشِ تموم بدنش، چند قدم مونده به اون وایستاد. اشکهاش با بارونِ روی صورتش ترکیب شده بود.
هیونجین: فلیکس… من… من اشتباه کردم… من همه چیز رو اشتباه فهمیدم… اون پسر… اون برادرت بود… من… من احمق بودم...
فلیکس با لبخندی تلخ که قلب هیونجین رو تیکهتیکه کرد، گفت...
فلیکس: مهم نیست هیونجین… مهم نیست کی بود. مهم این بود که وقتی من بهت نیاز داشتم، تو تنها کسی بودی که من رو باور نکردی. وقتی تنها کسی که داشتم تو بودی، و تو هم نخواستی حتی یک کلمهی من رو بشنوی… آخه چرا باید زنده بمونم؟! وقتی دنیای من، همون کسی بود که به جای گوش کردن، بهم سیلی زد؟!
این جملهها، مثل هزاران تیغ از قلب هیونجین گذشت. اون متوجه شد که چقدر سرد بوده. اون فقط یک سیلی نزده بود، اون اعتماد، عشق و امنیت تموم زندگی فلیکس را نابود کرده بود.
هیونجین بدون اینکه به خطر فکر کنه، با تموم توانش به سمت اون رفت و قبل از اینکه فلیکس بتونه حرکت دیگهای کنه، اون رو از لبهی پشتبوم به سمت خودش کشید و به زمین انداخت.
هیونجین، فلیکس را تو بغلش گرفت؛ محکم، عمیق، که انگار میخواست با تن خودش، تمام زخمهای فلیکس رو بپوشونه. اون فلیکس رو به سینهاش چسبوند و شروع کرد به گریه کردن؛ گریههایی که از ته قلبش میومد.
هیونجین: ببخشید… خواهش میکنم منو ببخش… من هیچکاری نمیتونم بکنم جز اینکه تا ابد برات جبران کنم…
هیونجین در حالی که لرزش بدن فلیکس رو حس میکرد، سرش رو تو گردن اون فرو برد.
هیونجین: خواهش میکنم… نرو… من بدون تو هیچی نیستم… تو تنها دلیل نفس کشیدن منی… من بدون تو هم میمیرم…
فرشتهها یه ادامهی ریز داره که جا نمیشه پس اینو داشته باشین تا اونم پست کنم
امیدوارم خوشتون بیاددد قشنگاممممم🙃🎀
خوشحال میشم نظرتونم بهم بگید⭐💗
#سقوط_در_سکوت
تصویر جلوی چشمهای هیونجین ثابت شده بود: فلیکس، تو اون کافه تاریک، دستش رو روی دست اون پسر گذاشته بود و با لبخندی که همیشه مال هیونجین بود، داشت باهاش پچپچ میکرد. هیونجین اون لحظه خودش نبود؛ انگار خون توی رگهاش منجمد شد و بعد با یه خشم کورکورانه منفجر شد. اون فکر کرد تمام اون حرفهای عاشقانه، تمام اون نگاهها، دروغ بود.
وقتی توی خونه با فلیکس روبهرو شد، اجازه نداد حتی کلمهای از دهنش بیرون بیاد. فلیکس با اون چشمهای مهربونش گفت...
فلیکس: هیونجین، گوش کن، اون پسر فقط…
اما هیونجین با داد، حرفش رو قطع کرد و با سیلی، تمام دنیا رو برای فلیکس سیاه کرد.
هیونجین: نمیخوام حقیقتهای کثیفت رو بشنوم! برو پیش همون کسی که توی کافه باهاش میخندیدی!
فلیکس خشکش زد. نه به خاطر درد صورتش، بلکه به خاطر اینکه تنها کسی که فکر میکرد پناهگاهشه، حالا با چشمهای پر از خشم، اون رو دشمن میدید. فلیکس خواست بگه: اون برادرم بود هیونجین… خیلی وقت بود که از سفر برگشته بود و میخواست سورپرایزم کنه... اما صدای هیونجین اجازه نداد.
بعد از اون درگیری، سکوتِ سنگینی تو خونه ایجاد شد. هیونجین تو اتاقش نشسته بود، اما ذهنش مثل یه فیلمِ سیاه و سفید، مدام اون صحنه توی کافه رو تکرار میکرد. اما یه چیزی داشت غلط میزد. یه چیزی توی قلبش میگفت که اون تصویر، اونطور که اون فکر میکرد، نبود.
وقتی ترس از دست دادن فلیکس جایگزین خشمش شد، هیونجین عین دیوونهها دنبال فلیکسش گشت. اتاق خالی بود. کمدها، حمام، حتی حیاط… هیچ اثری از اون نبود.
هیونجین: فلیکس! فلیکس جواب بده!
فریادهای هیونجین توی فضای خالی خونه میپیچید و برمیگشت. او به سمت در خروجی دوید. بارون شروع شده بود، بارونی که انگار داشت با گریههای هیونجین همراهی میکرد. اون تو خیابونها میدویید، زیر بارون خیس میشد، از هر گوشهای که ممکن بود، دنبال اون میگشت.
ناگهان، با خودش گفت...
هیونجین: پشتبوم…
اون با تموم توانش به سمت پشتبوم خونه دویید. پلهها رو جوری بالا رفت که انگار داشت از یک کوه بالا میرفت. وقتی به درِ پشتبوم رسید و در ور با شدت باز کرد، نفسش تو سینهاش موند.
فلیکس اونجا بود. لبهی لبهی پشتبوم، درست جایی که بادِ سرد ، موهاش رو به شدت تکون میداد. فلیکس با چشمایی که دیگه هیچ نوری توشون نبود، به پایین خیره شده بود. او جوری وایستاده بود که انگار با تمام دنیا، با تمام زندگی، خداحافظی کرده.
هیونجین با وحشت فریاد زد: فلیکس!!!
و به سمتش دویید.
فلیکس سرش رو به آرامی برگردوند. گریه کرده بود و چهرهاش مثل یه مجسمه، سرد و بیروح بود.
فلیکس: چرا اومدی؟!… تو که دیگه من رو نمیخوای… تو که دیگه من رو باور نمیکنی…( از الان سه نقطه ها هقهق عه)
هیونجین با لرزشِ تموم بدنش، چند قدم مونده به اون وایستاد. اشکهاش با بارونِ روی صورتش ترکیب شده بود.
هیونجین: فلیکس… من… من اشتباه کردم… من همه چیز رو اشتباه فهمیدم… اون پسر… اون برادرت بود… من… من احمق بودم...
فلیکس با لبخندی تلخ که قلب هیونجین رو تیکهتیکه کرد، گفت...
فلیکس: مهم نیست هیونجین… مهم نیست کی بود. مهم این بود که وقتی من بهت نیاز داشتم، تو تنها کسی بودی که من رو باور نکردی. وقتی تنها کسی که داشتم تو بودی، و تو هم نخواستی حتی یک کلمهی من رو بشنوی… آخه چرا باید زنده بمونم؟! وقتی دنیای من، همون کسی بود که به جای گوش کردن، بهم سیلی زد؟!
این جملهها، مثل هزاران تیغ از قلب هیونجین گذشت. اون متوجه شد که چقدر سرد بوده. اون فقط یک سیلی نزده بود، اون اعتماد، عشق و امنیت تموم زندگی فلیکس را نابود کرده بود.
هیونجین بدون اینکه به خطر فکر کنه، با تموم توانش به سمت اون رفت و قبل از اینکه فلیکس بتونه حرکت دیگهای کنه، اون رو از لبهی پشتبوم به سمت خودش کشید و به زمین انداخت.
هیونجین، فلیکس را تو بغلش گرفت؛ محکم، عمیق، که انگار میخواست با تن خودش، تمام زخمهای فلیکس رو بپوشونه. اون فلیکس رو به سینهاش چسبوند و شروع کرد به گریه کردن؛ گریههایی که از ته قلبش میومد.
هیونجین: ببخشید… خواهش میکنم منو ببخش… من هیچکاری نمیتونم بکنم جز اینکه تا ابد برات جبران کنم…
هیونجین در حالی که لرزش بدن فلیکس رو حس میکرد، سرش رو تو گردن اون فرو برد.
هیونجین: خواهش میکنم… نرو… من بدون تو هیچی نیستم… تو تنها دلیل نفس کشیدن منی… من بدون تو هم میمیرم…
فرشتهها یه ادامهی ریز داره که جا نمیشه پس اینو داشته باشین تا اونم پست کنم
امیدوارم خوشتون بیاددد قشنگاممممم🙃🎀
خوشحال میشم نظرتونم بهم بگید⭐💗
- ۲۹۸
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط