حکایت آشنایی من با تو ،

حکایت آشنایی من با تو ،
حکایت " قهوه " ایست ، که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم! که با هرجرعه ، بسیار اندیشیدم که این طعم را دوس دارم یا نه؟!
و آنقدر گیر کرده ام بین دوس داشتن و نداشتن ، که انتظار تمام شدنش را نداشتم و تمام که شد ، فهمیدم باز هم قهوه میخواهم!
حتی تلخ تلخ..♡°
دیدگاه ها (۴)

زیر بارون گریه میکنم به یاد سقا..

ساده بگم ساده بگم ساده بگم دهاتی ام..اهل همین نزدیکیام همسای...

خطا از من استمن که سالها گفتم "ایاک نعبد"اما به دیگران هم دل...

برای این نماز عشق..من همیشه وضو دارم..

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

Part.2

#کپشن

𝖬𝗒 𝖯𝖺𝗋𝖺𝗆𝗈𝗎𝗉𝖯𝖺𝗋𝗍:③فردا صبح با چشمایِ پُف کرده و قرمز بیدار شد...

#چندپارتیتا ابد و یک، دوست دارم!جونگین/ا.تP:5اون..اون پسر ال...

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب⁶⁴با دیدنِ سایه‌ای که گوشه‌ی اتاق،کنارِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط