آری ...

آری ...
بايد از ميان عشقم و شعر يکی را برگزينم ... !!
به شعر گفتم :
ناچارم از برگزيدن آن زيباروی ...
ديگر سراينده ات نيستم ...
شعر رفت و عشق نزدم ماند ...
اما زمانی که او به ديدگانم قدم گذاشت.... مقابل روحم ايستاد....
و بی آنکه خود بداند ...
به قصيده ای بدل شد ... !!
دیدگاه ها (۱)

پیوند خون و اختیارپارت ۶ | حقیقتی که نباید گفته می‌شدصدای با...

تک پارتی✨یک روز بدون کوک... صبح زود بود.کوک جلوی آینه ایستاد...

چند روز از آن شب گذشته بود.ات و تهیونگ بالاخره با هم حرف می‌...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

تک پارتی از تهیونگ اسم فیک :در بندِ نگاهِ سردِ اربابدر عمارت...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁹﴿ویو راوی﴾چند روز از ماجرای اتاق مخفی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط