نه بی یادت برآید یک دم از من

نه بی یادت برآید یک دم از من
نه بی رویت جدا گردد غم از من
بزن بر جانم آن زخمی که دانی
به شرط آن که گویی «مرهم از من »
دلم را خون تو می ریزی و ترسم
که خواهی خون بهای دل هم از من
مرا از هر که دیدی پیش کشتی
مگر کس را نمی بینی کم از من
اگر آهی برآرم از دل تنگ
به تنگ آیند خلق عالم از من
کجا کارم به عالم راست گردد؟
که برگشتی چو زلف پر خم از من
دیدگاه ها (۳)

تو بگـــو من چه ڪنم روحو روانم باشیسر به دامان تو و گرمے ج...

ﻭﻗﺘﯽ نـنـشینی صـــدم ِ ثـانیــه ﭘﯿﺸـﻢدلگیر تر از بغض فرو خو...

نفسم نفس بیاور ڪه دگر نفس ندارمبه هواے دیدن تو سر هیچكس ندار...

رَد شد از ذهن دشت رویایَترَدّی از عشق مانده بر جایَتتا که از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط