چپتر دوم:
چپتر دوم:
شب از نیمه گذشته بود، اما عمارت بونتن هرگز نمیخوابید. تو در بالکن اتاقت ایستاده بودی و به چراغهای دوردست توکیو نگاه میکردی. هنوز سنگینی نگاه مایکی و لمس انگشتان ایزانا را روی پوستت حس میکردی. حضور در آن اتاق، مثل راه رفتن روی لبه تیغ بود.
«فکر کردن به نقشههای فرار، اون هم در این ساعت شب؟»
صدای کشیده و آرام ران هایتانی از سایههای گوشه بالکن بلند شد. تو وحشت نکردی؛ به حضور ناگهانی آنها عادت داشتی. ران از تاریکی بیرون آمد، در حالی که یقه پیراهن بنفشش باز بود و لیوان یخی در دست داشت. او کنار تو به نرده تکیه داد و بوی الکل ملایمی با عطر خنکش آمیخته شد.
«مایکی زیادی جدیه، مگه نه؟» ران با لحنی که انگار دارد درباره آب و هوا حرف میزند، ادامه داد: «اون تو رو مثل یه عروسک میبینه که باید توی قفس طلایی نگهش داره. اما من... من میتونم بهت آزادی بدم. دنیای بیرون خیلی قشنگتر از این دیوارهای بتنیه.» او دستش را جلو آورد و با شیطنت یکی از تارهای مویت را دور انگشتش پیچید. «فقط کافیه بهم بگی 'بله'، اونوقت میبینی که چطور توکیو رو زیر پاهات فرش میکنم.»
«اون فقط میخواد ازت استفاده کنه تا حرص مایکی رو دربیاره.»
صدای سرد و مقتدر ایزانا باعث شد ران با دلخوری دستش را عقب بکشد. ایزانا از داخل اتاق بیرون آمد، با همان قدمهای مغرورانه. او حتی به ران نگاه هم نکرد؛ تمام توجهش روی تو بود. «ران دنبال سرگرمیه، اما من دنبال کمال هستم. تو دختر سانزو هستی، جنون توی خونته. حیفه که این استعداد زیر دستهای لرزون مایکی تلف بشه.»
ایزانا مقابلت ایستاد و با دستکشهای سفیدش، چانهات را بالا آورد تا مجبورت کند به چشمان ارکیدهایاش نگاه کنی. «بیا با من به فیلیپین. اونجا نه بونتنی هست و نه قوانینی که مایکی وضع کرده. اونجا فقط من و تو هستیم... و پادشاهیای که به اسم تو میزنم.»
فضا متشنج شد. ران با پوزخندی به دیوار تکیه داد و ایزانا با نگاهی تملکگرایانه به تو خیره ماند. تو در میان دو قطب مخالف گیر کرده بودی که ناگهان صدای قدمهای سنگینی از داخل راهرو آمد.
درِ اتاق با شتاب باز شد و سانزو، با چشمانی سرخ و چهرهای برافروخته وارد شد. او کاتانایش را در دست داشت. «شما دوتا... اینجا چه غلطی میکنید؟» او به سمت ران و ایزانا هجوم برد، اما قبل از اینکه درگیری بالا بگیرد، سایهای کوچک و لاغر در چهارچوب در ظاهر شد.
مایکی بود. او فقط یک تیشرت گشاد مشکی به تن داشت و موهایش آشفته بود، انگار تازه از خواب بیدار شده—یا اصلاً نخوابیده بود. نگاه او از ران به ایزانا و بعد به دست ایزانا که هنوز نزدیک صورت تو بود، چرخید.
مایکی هیچ فریادی نزد. فقط با صدایی که از ته چاه بیرون میآمد، گفت: «سانزو... برو بیرون.»
سانزو با تردید نگاهت کرد، اما در برابر دستور مایکی ناتوان بود. او با غیظ عقبنشینی کرد. مایکی وارد بالکن شد. ران و ایزانا با دیدن هاله سیاهی که دور مایکی را گرفته بود، ناخودآگاه کمی فاصله گرفتند.
مایکی مستقیم به سمت تو آمد، دستت را گرفت و بدون اینکه کلمهای به آن دو بگوید، تو را به سمت داخل اتاق کشید. او تو را روی تخت نشاند و خودش روی زمین، جلوی پاهایت نشست. سرش را روی زانوهایت گذاشت و زمزمه کرد: «اونها بوی خیانت میدن... نذار بهت دست بزنن. تو تنها چیزی هستی که توی این دنیا هنوز بوی خون نمیده. اگه تو رو هم از دست بدم، دیگه چیزی برای محافظت از این شهر باقی نمیمونه.»
تو دستت را ناخودآگاه روی موهای نرم مایکی گذاشتی، در حالی که سنگینی نگاه ران و ایزانا را از پشت شیشه بالکن حس میکردی. آنها نرفته بودند؛ آنها فقط منتظر فرصتی بودند تا پادشاه را از تخت پایین بکشند و تو را به غنیمت ببرند. چپتر اول فقط یک معرفی بود، اما حالا جنگ واقعی شروع شده بود.
شب از نیمه گذشته بود، اما عمارت بونتن هرگز نمیخوابید. تو در بالکن اتاقت ایستاده بودی و به چراغهای دوردست توکیو نگاه میکردی. هنوز سنگینی نگاه مایکی و لمس انگشتان ایزانا را روی پوستت حس میکردی. حضور در آن اتاق، مثل راه رفتن روی لبه تیغ بود.
«فکر کردن به نقشههای فرار، اون هم در این ساعت شب؟»
صدای کشیده و آرام ران هایتانی از سایههای گوشه بالکن بلند شد. تو وحشت نکردی؛ به حضور ناگهانی آنها عادت داشتی. ران از تاریکی بیرون آمد، در حالی که یقه پیراهن بنفشش باز بود و لیوان یخی در دست داشت. او کنار تو به نرده تکیه داد و بوی الکل ملایمی با عطر خنکش آمیخته شد.
«مایکی زیادی جدیه، مگه نه؟» ران با لحنی که انگار دارد درباره آب و هوا حرف میزند، ادامه داد: «اون تو رو مثل یه عروسک میبینه که باید توی قفس طلایی نگهش داره. اما من... من میتونم بهت آزادی بدم. دنیای بیرون خیلی قشنگتر از این دیوارهای بتنیه.» او دستش را جلو آورد و با شیطنت یکی از تارهای مویت را دور انگشتش پیچید. «فقط کافیه بهم بگی 'بله'، اونوقت میبینی که چطور توکیو رو زیر پاهات فرش میکنم.»
«اون فقط میخواد ازت استفاده کنه تا حرص مایکی رو دربیاره.»
صدای سرد و مقتدر ایزانا باعث شد ران با دلخوری دستش را عقب بکشد. ایزانا از داخل اتاق بیرون آمد، با همان قدمهای مغرورانه. او حتی به ران نگاه هم نکرد؛ تمام توجهش روی تو بود. «ران دنبال سرگرمیه، اما من دنبال کمال هستم. تو دختر سانزو هستی، جنون توی خونته. حیفه که این استعداد زیر دستهای لرزون مایکی تلف بشه.»
ایزانا مقابلت ایستاد و با دستکشهای سفیدش، چانهات را بالا آورد تا مجبورت کند به چشمان ارکیدهایاش نگاه کنی. «بیا با من به فیلیپین. اونجا نه بونتنی هست و نه قوانینی که مایکی وضع کرده. اونجا فقط من و تو هستیم... و پادشاهیای که به اسم تو میزنم.»
فضا متشنج شد. ران با پوزخندی به دیوار تکیه داد و ایزانا با نگاهی تملکگرایانه به تو خیره ماند. تو در میان دو قطب مخالف گیر کرده بودی که ناگهان صدای قدمهای سنگینی از داخل راهرو آمد.
درِ اتاق با شتاب باز شد و سانزو، با چشمانی سرخ و چهرهای برافروخته وارد شد. او کاتانایش را در دست داشت. «شما دوتا... اینجا چه غلطی میکنید؟» او به سمت ران و ایزانا هجوم برد، اما قبل از اینکه درگیری بالا بگیرد، سایهای کوچک و لاغر در چهارچوب در ظاهر شد.
مایکی بود. او فقط یک تیشرت گشاد مشکی به تن داشت و موهایش آشفته بود، انگار تازه از خواب بیدار شده—یا اصلاً نخوابیده بود. نگاه او از ران به ایزانا و بعد به دست ایزانا که هنوز نزدیک صورت تو بود، چرخید.
مایکی هیچ فریادی نزد. فقط با صدایی که از ته چاه بیرون میآمد، گفت: «سانزو... برو بیرون.»
سانزو با تردید نگاهت کرد، اما در برابر دستور مایکی ناتوان بود. او با غیظ عقبنشینی کرد. مایکی وارد بالکن شد. ران و ایزانا با دیدن هاله سیاهی که دور مایکی را گرفته بود، ناخودآگاه کمی فاصله گرفتند.
مایکی مستقیم به سمت تو آمد، دستت را گرفت و بدون اینکه کلمهای به آن دو بگوید، تو را به سمت داخل اتاق کشید. او تو را روی تخت نشاند و خودش روی زمین، جلوی پاهایت نشست. سرش را روی زانوهایت گذاشت و زمزمه کرد: «اونها بوی خیانت میدن... نذار بهت دست بزنن. تو تنها چیزی هستی که توی این دنیا هنوز بوی خون نمیده. اگه تو رو هم از دست بدم، دیگه چیزی برای محافظت از این شهر باقی نمیمونه.»
تو دستت را ناخودآگاه روی موهای نرم مایکی گذاشتی، در حالی که سنگینی نگاه ران و ایزانا را از پشت شیشه بالکن حس میکردی. آنها نرفته بودند؛ آنها فقط منتظر فرصتی بودند تا پادشاه را از تخت پایین بکشند و تو را به غنیمت ببرند. چپتر اول فقط یک معرفی بود، اما حالا جنگ واقعی شروع شده بود.
- ۲۵۴
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط