نمیدانم...

نمیدانم...
شاید اگر بخواهم آنها را از این شرایط راحت کنم، حالشان بهتر شود؛ نمیدانم...
شاید هم اگر خواستم خودم را از شر همه چیز راحت و خلاص کنم، بهشان آسیبی برسانم... گرچه نمیدانم که اصلا برای آنها، اهمیتی دارم یا نه؛
یعنی امکان دارد بعد از رفتن من، رفتن کسی که همیشه نقشِ فردِ اضافه را داشتم، یا شاید هم برای شخصی مهم بودم، اطرافیانم حس غمی، حتی کوچیک، در وجودشان رخنه کند؟ نمیدانم...
اصلا ارزشش را دارد؟
به هر حال... کسی که بی دلیل، حتی از طرف کسانی که نقش مهمی برایم داشتند، کنار زده شد، من بودم...
یا شاید هم این ها همش توهماتی ست بی اساس، که ذهنم بلغورشان میکند...
شاید هم حقیقتی باشند که من، به هیچ وجه دوست ندارم آنها را باور کنم؛ نمیدانم...
_unknown!
دیدگاه ها (۱۸)

درخواستی..

هان روی بالکن ایستاده بود و شبنم روی نرده های فلزی سرد رو لم...

وقتی لوازم آرایشت رو خراب کرد...

وقتی فکر میکردی بهت بی توجهی میکنه...(پارت آخر)

«شیطون کوچولوی من »فصل سوم ( احساس کردم در حقتون ظلمه اگه نز...

نومیدی

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط