هیاهوے غریب و مبهمی پیچیده در جانم
هیاهوے غریب و مبهمی پیچیده در جانم
پرم از حس دلگیرے که نامش را نمی دانم
تو اقیانوس سرشار از تلاطم هاے آرامی
ومن دریاچه ےاشکی که دایم روبه طغیانم
بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزے بگریانم ، به هر سازے برقصانم
ببین آیینه وار از حـس تـصویر تـو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم
اگر شعرے نوشتم رونویسی ازنگاهت بود
ڪہ این دیوانگی ها رامن ازچشم تو می خوانم
پرم از حس دلگیرے که نامش را نمی دانم
تو اقیانوس سرشار از تلاطم هاے آرامی
ومن دریاچه ےاشکی که دایم روبه طغیانم
بزن نی ، باز غوغا کن ، بزن دف ، شور بر پا کن
به هر سوزے بگریانم ، به هر سازے برقصانم
ببین آیینه وار از حـس تـصویر تـو لبریزم
تو آرامی ، من آرامم ، پریشانی ، پریشانم
اگر شعرے نوشتم رونویسی ازنگاهت بود
ڪہ این دیوانگی ها رامن ازچشم تو می خوانم
- ۶۲۲
- ۲۵ مرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط