پارت ۱۹

پارت ۱۹

ساکورا شانه ای به موهای صورتی رنگ کوتاهش کشید. تارهای ادامسی رنگ و براقی که زیر نور لوستر اتاقش برق میزدند.
عذاب وجدان داشت، که طبیعی بود. اخم خفیفی روی پیشانی اش بود و چشم هایش استرس را نشان میدادند.
با یک اه، شانه را گذاشت زمین و روی صندلی جلوی میز ارایشی اش نشست. صورتش را توی کف دست هایش فرو کرد:"من چیکار کردم؟"
او میخواست برگردد ساسکه را چک کند، حالش را جویا شود. ولی دلایلی او را از این کار باز میداشت:

چرا باید به دیدن ساسکه میرفت وقتی فقط از او رنج و عذاب دیده بود؟

و چطور میتوانست بعد از اینکه با بی رحمی او را در بستر بیماری رها کرده بود دوباره توی چشم هایش نگاه کند؟

دوباره تصمیم گرفت نرود، ولی دلشوره ای که داشت از بین نمیرفت.
اگر ساسکه کاملا بهبود می یافت چه اتفاقی می افتاد؟
ساکورا جایی ته دلش میدانست چه عواقبی در انتظارش است، و با فکر کردن به ان توی دهانش احساس تلخی کرد.

اولین بارش بود، بدون ظرافت. هیچ کنترلی روی اعضای بدنش نداشت و بلد نبود چجوری باید اینکار را انجام دهد.
ساکورا لبه ی پنجره ایستاده بود. یک تاپ سفید تنش بود که لبه ی ان را توی شلوارش جمع کرده بود و روی ان، یک بلیز کوتاه ابی رنگ. شلوار پوشیده بود، با چکمه های سفیدی که از چرم اعلا دوخته شده بودند.
شنل سرمه ای رنگ روی شانه اش مثل سایه ای میان نسیم باد میخورد و بقچه ی توی بازوهایش را نمایان میکرد.
ساکورا میخواست فرار کند، به هر جایی غیر از اینجا.
هر جایی به جز این زندان پر زرق و برق و سلطنتی.
خسته بود، از همه چیز و همه کس. و چون احساس میکرد نیاز به تنهایی بیشتری دارد، با هر بدبختی ای که بود از پنجره ی اتاقش پایین پرید.
سبک بود، این یک ویژگی خوب محسوب میشد. احتمالا هیچ کدام از نگهبان های قصر متوجه یک دختر لاغر اندام که از بین دیوار های قصر فرار میکرد نمیشدند.

ساکورا، تنهایی پا به دنیای بیرون گذاشت.

ساسکه ان روز اصلا متوجه چیزی نشد. متوجه خالی بودن اتاق ساکورا یا اینکه اصلا برای صبحانه پایین نیامده نشد.
تمام حواسش بین ناروتو، نامه ی نوشته شده و قدردانی از سوناده میچرخید.
صدای کفی کفش های گران قیمتش بین پله های قصر در رفت و امد بود.‌ به سمت حیاط میرفت.
حیاط، یا بهتر است بگوییم باغ، سرسبز و خرم بود و باغبان به گل ها رسیدگی میکرد.
هوا ابری بود، امروز افتابی نبود که نور و روشنایی را روی گلبرگ ها پخش کند.
سوناده، جلوی کالسکه ی سلطنتی ایستاده بود.
کالسکه ای راحت با اسب های تازه نفس که بین راه خسته نشوند.
ساسکه با قدم های ملایم جلوی سوناده ایستاد:"بازم ازتون تشکر میکنم، واقعا بهم لطف کردین."
او گفت، لحن مودبانه. سردی صدایش حالا نرم تر شده بود.
سوناده خندید. نه خنده ی ملایم و دخترانه، بلکه بیشتر شبیه قهقهه بود (انرژی زنانه = صفر)
یکی زد پشت ساسکه. باعث شد پسر بیچاره از شدت زور او نفسش بند بیاید.
Ts:"واقعا بهم حال دادی بچه جون، تشکر لازم نیست."
بعد لبخندی زد، اینبار گرم تر. با اعتماد تر.
Ts:"چیه؟ این نگاهو میشناسم."
سوناده صورت ساسکه را بررسی کرد. پادشاه جوان که همیشه خشک و سرد بنظر میرسید اینبار درخواستی داشت.
گلویش را صاف کرد و پاکت زیبایی را که طرح های خوش نقشی داشت را رو به سوناده گرفت:"یه درخواست اخر هم ازتون دارم. لطفا اینو به ناروتو برسونید."
چند لحظه مکث، بعد برای احتیاط اضافه کرد:"و خواهشا بین راه نخونیدش."
و همین کافی بود تا فضولی سوناده گل کند.
چشم های عسلی براقش با شیطنت هلالی شکل شدند:"اووو؟ نکنه یواشکی دعوتش کردی؟"
گونه های ساسکه گل انداخت، خفیف. نگاهش را گرفت و دوباره گلویش را صاف کرد:"فقط حرفای...خصوصی عه. چیز قابل توجهی نیست."
دیدگاه ها (۱۹)

پارت ۱۸سگ توی جادهداشت دنبالکاکاشی میگشت.جاده خالی بود. سگ س...

پارت ۱۹ (خب دیگه دستم شیکستتتت)کاکاشی که در پاکت مامه را باز...

پارت ۱۶ساسکه خشکش زده بود، انگار سوزن فلج کننده زده بودند به...

بقیشساسکه پشت میز تحریرش نشسته بود.میزی از چوب بلوط اعلا و ح...

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

پارت ۱۴نیمه های شب، جایی که فقط نور نقره ای و ضعیف ستاره ها ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط