نگاه میکنم انبوهِ  خاطراتت را

نگاه میکنم انبوهِ  خاطراتت را
کنار پنجره ؛ گل کردن  بهارت را
سکوت خسته ی بغض مرا نمی شنوی
کشیده چشم ترم باز  انتظارت را
تو رفته ای و غمت مانده  در سراسر من
 و من به دوش میکشم تمام ِ بارت را  
شکوفه های دلم در خزان تو پژمرد
گرفته  از دل من قدر و اعتبارت را
غبار درد تو  مانده  است روی آینه ام 
و " او" هنوز ندیده است  استتارت را
مرا رها کن از این ذره ذره مردن ها
 و سفت کن گره های طناب دارت را
دیدگاه ها (۷)

ساز خاموش من امشب بیقراری می کند در حریم سینه ی من غمگساری ...

آمد آن لحظه که از عاشقی ات دل بکنم نیست دیگر نفس و بوی ت...

.دستم به دست تو ؛ دل من آشیان توست  محدوده ی نوازش من  بازو...

دل من درگذر از حادثه ات غمگین است نفسم در قفس سینه ی من سنگی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط