( بوسه دردناک )

( بوسه دردناک )
پارت ۴۷

الکس به خوبی درد پاهایش را حس میکرد و میفهمید که از ایستادن زیاد اینگونه شده بود هرچی باشه از صبح تا شب سر پا بود پلک از رو هم برداشت سپس از دور ته مین را دید که دست مادربزرگ اش یعنی هیونا را گرفته بود سمت آن ها می‌آمد
تهیونگ وقتی کتش را مرتب کرد نگاهی به الکس انداخت و در نگاه الکس را پیش برد سپس چشم اش خورد به معجزه زندگی اش " ته مین " لبخند نرمی رو لب هایش نشست لباس کوتاه که پاهای کوچیک اش را نمایان کرده بود و آن لباس ای که پوشیده بود با لباس عروس هیچ فرقی نداشت بلاخره به آن ها رسید سپس دست هایش را روی شکم اش قرار گذاشت و سر خم کرد
ته مین : تبلیک میگم ( تبریک )
تهیونگ و الکس هر دو خندیدن سپس تهیونگ جلو تر با یک لحن خواست . و دوست داشتنی گفت
ته یونگ: این خانم فندوق خیلی خوشگل شدن
هیونا: راستی تهیونگ یه لحظه هواست به ته مین باشه الان میام
تهیونگ در حرف مادرش سری تکون داد و هیونا با لبخند از جو آن ها دور شد سپس تهیونگ هر دو دست های کوچیک ته مین را گرفت و سمت خودش نزدیک کرد
تهیونگ: خیلی خوشگل شدی
ته مین : اله خوب امشب ازدواج میکنم
تهیونگ ابرو بالا انداخت و متقابل الکس خندید و دستش را روی دهنش گذاشت تهیونگ با لحن شوکه و بچه گانه گفت
تهیونگ: به ما نگفتی ؟
ته مین : نه .. خوب شما میدونید
الکس نمی‌خواست وارد صحبت های پدر دختری بشود و ترجیح داد تکیه به آن ها خیره بشه ..
تهیونگ: نه ما خبر نداشتیم حالا با کی ازدواج می‌کنید خانم
ته مین انگشت اش را سمته لب هایش برد و کمی ابرو هایش تو هم رفت و بعد از کلی فکر کردن گفت .. ته مین : خب با شما و مامانی ازدواج میکنم
همین کافی بود که خنده ریزی تحویل دخترش بده برعکس الکس که با صدا بیش از حد بلند خندید
تهیونگ باز هم با لحن آرامی گفت .. تهیونگ: کی اینو بهت گفته فندوق !
ته مین سمته کنار تهیونگ رفت و خود به خود برای خودش جا خوش کرد سپس در آن فاصله بسیار کمی میان تهیونگ و الکس نشست باز هم عادت بچه ها را انجام میداد و بخاطر قد کوتاه پاهایش از زمین بلند بودن و آن ها به جلو و عقب می‌بردند
ته مین : دایی گفت مادر و تیونگ با هم ازدواج میکنم بعدش با هم ژندگی میکنند خوب منم با شما .. زندگی میکنم . پش منم اژدونج کلدم ( ازدواج کردم )
تهیونگ به این افکار کوچیک و بامزه دخترش لبخند زد سپس موهایش را ناز کرد این حرکت ای بود که ته مین عاشق اش و تهیونگ در انجامش حس میکرد در دنیا بهشت هست

چرا این فیکو حمایت نمیکنید دوست ندارید زود تمومش کنم ؟ حتما تو کامنت ها بگید ولی ترو خدا این بار با لنورا نویسنده فیک منو مقایسه نکنید واقعا بهم برمیخوره
دیدگاه ها (۱۸)

دیگه فعالیت نمیکنم یه مدت برید به نویسنده‌ای خودتون لنورا بک...

این مدت فیک نویس های که تقلید میکنند زیاد هستند به هیچ‌وجه ا...

ادامه پارت قبلهمچنان در آن هوا زیبا عکاسی روی مبل نشست و دید...

( بوسه دردناک )پارت ۴۶الکس ناچار لبخند زد ولی تهیونگ هرجور ش...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

در سرهای بچه داری پارت ۱۳

دردسر های بچه داری پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط